۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

مگه نه اینکه همه مون داریم می میریم ؟
پَ حرص چیو می زنین لاشخورا ؟



نصوه شب - پونزده تیر هشتاد و هفت

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

تـخـتم + باد خنک طبیعی (کولر نه!) + لحاف چارخونه سبز و زرد نازنینم + بالش سفته که گردنمه درد نیاره و کوتاه باشه + خواب های خوش و خوب و خلوت خلوت خلوت

بعد وختی از خواب بلند شم ببینم به روزهایی رسیدیم که من خیلی دوسشون دارم .
تو بگو اصن اصحاب کهف . خودشون نه ؟ به جهنم ! سگشون . اما می شه که بشه اینا تروخدا خواهش می کنم ؟

۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

از نمره های امتحانام همه بی خبرم . از نمره های رسانه بی خبرم . حق التحریر دو تا گزارشم مونده دفتر روم نمی شه برم بگیرم . دو روز مونده به عروسی هدا ، همکارم اس ام اس زد که جای دفتر از بن بست آناهیتا عوض شده خبر داری ؟ گفتم نه بعداً تماس می گیرم می پرسم محل جدید رو . فردا شبش حنابندون بود با هشتاد تا مهمون . عروسی هدا نمی دونم چطور گذشت . خیلی سخت بود . خیلی فشار بود . خیلی ناز بود . فرقش اینه که حالا یه برادر به خانوادمون اضافه شده . خونشون نازه . دوس دارم . روز عروسی خیلی سخت بهم گذشت . روحی جسمی . در واقع اصلاً نفمیدم چطور گذشت . فقط می دویدم و خب راس می گن همه که خواهر عروس از همه درب و داغون تر می شه آخرش . اون قدر حرص خوردم و حرص دادم که خدا می دونه . اونم از قضیه ی دیشب که چقدر عصبی و ناراحت شده بودم و غمگین غمگین . نگران سفره بودم چقدر . برق رفته بود . از سالن آنتن نداشتم و یه تنه با خدمتکار های سالن باید سر و کله می زدم . انگار وظیفه ی منه ! اوضاعی بود . چقدر حالم بد بود . کنار سفره داشتم غش می کردم . دیگه وختی برای خاله ی حامد آژانس گرفتم برن خونه چون مریض بودن و المیرا و زهرا هم رفتن خونشون که آماده شن ، من موندم و یه سفره ی ناز عقد . غم دنیا رو دلم بود . نشستم یه گوشه . و به عبارت سلکت نتورک روی گوشیم خیره شده بودم و به آنتن خالیم . برقا اومده بودن اون موقع . پاشدن از پله ها اومدم بالا رفتم تو باغ ببینم مامان اینا نیومدن که یهو الهه وارد شد و اومد تو . مامان بابا . بغضم نگه داشته بودم . یه جوریم بود . هپلی و خسته و زشت بودم . مضطرب و بی اعصاب . شلوغ شد . هی کم کم شلوغ شد . عقد ساعت 5و نیم شد ساعت 8 و نیم ! . فراز پسر داییم گفت هدا اینا رسیدن . با کفشای پاشنه بلند می دویدم . رفتم جلو در . یک لحظه ماتم برد . بعد شروع کردم جیغ زدن . قربونش برم . خواهر ناز من . عروس قشنگ . انقدر جیغ زدم . چشام پر اشک . هدا چونه اش می لرزید قسمم می داد که نیکو داره گریه ام می گیره هیچی نگو . دستشو گرفتم آوردم تو . حامد اون طرفش می اومد . چه به هم می اومدن . چه قشنگ بودن . همه جمع شدن . اون قدر کل زدن . دست زدن . اسپند و عود و هوای دم غروب . دیگه بعد اون نفهمیدم چی گذشت . فقط رقصیدن ها رو یادمه که چه خوب بود و با بچه ها خوش گذشت . وگرنه از پا درد و کمر درد داشتم می مردم . یه شونصد باری هم دوربینم رو به این و اون سپردم . بعداً باتری اضافه ی دوربین رو تو کیف مهرناز پیدا کردم و گوشیمو از دستای فرناز گرفتم . دوربین رو دست آرمین سپرده بودم و یادم نیس حتی چه جوری قند سابیدم بالا سر هد اینا . ملت که می گفتن ایشالا عروسی خودم اون قدر قاطی کرده بودم می گفتم ایشالا ایشالا . ته خنده =)) . اوضاعی بود که اصلاً گیج گیج بودم . یه شونصد باری با مامان دعوام شد . از این دعوا ها که لبا رو زیاد تکون نمی دن اما چشما داره دعوا می کنه . بعد اصولاً مامان چون اصلاً حواسش نبود هی باید می گفتم شما مادر عروسی دوس دارین احیاناً یه کم توی فیلم حضور پیدا کنین ؟ دختره ی لوس عکاس هم یه ریز به هدا حامد می گفت شما عقدتون تا ساعت 11 طول می کشه اینجوری . قاطی کردم گفتم ماشالا چقد روحیه می دین شما ! بعد طبقه ی بالا که رفتم تو سالن . صدای بیس زدن های ضبط سیاوش و یادم می اومد که اون موقع برق نبود حتی امتحان کنیم . سی دی ها رو که خونه جا گذاشته بودم . پس این سی دی کیه داره می خونه . بعد دیدم سارا مث این دی جی ها کنار ضبط و باند ایستاده . با مائده و نوشین و نرگس و سارا و مهسا و شادی و محیا و زهرا و یاسمن و نگین و بهناز و نعیمه و زهرا و ستاره و اون یکی ستاره و نسترن و فرناز و سولماز و درنا و مهرناز و المیرا و سمیرا و و و کلی رقصیدیم . هی می رفتم پشت پرده که اس ام اس هام برسه . پشت اون پرده ی مضحک مزخرف که من حتی نتونستم بابامو ببینم . آخرای عروسی یه کم حالیم شد چی به چیه . کلی با هدا رقصیدیم . عکس گرفتیم . خندیدیم . با او چشمای اشکالو که موقع عقد همه مون گریه کردیم . فضا سنگین بود خیلی . عکس خانوادگی خانواده های عروس و داماد . همه چشما خیسه توش . شام که هیچی نخوردم . همه می گفتن چقد فسنجونش خوشمزه بود . من می گفتم آره من یه قاشق خوردم . بعد عروسی ... تو ماشین سیاوش چپیدیم و هی من از ماشین المیرا می پریدم بیرون می گفتم تا من نیومدم راه نیفتینا . دنبال مسکن واسه هدا می گشتم . الهه رفته بود تو ماشین عروس بیرون نمی اومد =)) . اوضاعی بود . به شمیم می گم جای خالی دارین توی ماشینتون فرناز بیاد اونجا ؟ می گه ما می خوایم هی سیگار بکشیم ها . چه ربطی داشت اصن ؟ تو اون اوضاع می رم با پسرعمو های مامان سلام علیک می کنم . می گن شما نیکو خانومی ؟ باورشون نمی شد . ها ها . لوس می کردن خودشونو . بعد تو اون هیری ویری یهو همه ی اس ام اس هام فیلد می شد . آخرش چپیدیم تو ماشین سیاوش و اون قدر بوق بوق کردیم و آهنگ بلند کردیم . ستاره اینا هی می گفتن همسایه ها خوابن . منم الکی می گفتم اصلاً اینجا مسکونی نیست . هر چی می گرفتمش نمی شد . زنگ زد . جیغ جیغ های تو ماشینمونو به زور من گوش داد =)) . از صداش معلوم بود خوب نیست و تو همون گیر و دار یهو ماشین دوستای حامد چیپید جلو ماشین ما و هدا اینا پیچیدن تو حکیم و ما ادامه ی چمران رو رفتیم . جا موندیم . رفتیم از دم در خونه ی ما دور زدیم به هدا زنگ زدیم گفتیم منتظر ما وایسین . دور شمسی قمری زدیم تو اتوبان ها تا رسیدیم به هدا اینا . دم در خونه کلی عکس گرفتیم و جنگولک بازی در آوردیم . اون موقع هنوز حالیم نشده بود که چی به چیه . رفتیم بالا خونه ی هدا اینا . موهاش درد می کرد . یه شونصد تا گیره و سنجاق از تو موهاش در آوردم . یه دو لیتری آب خوردم فقط از تشنگی . از خونشون که اومدیم . مامان اینا من و ستاره رو گذاشتن خونه ستاره اینا . تازه داشت حالیم می شد که چی به چیه . اما هیچی بدتر از فردا شبش نبود . سر شام عمو اینا هم خونمون بودن . اس ام اس زدن به هدا که زود بیا و گریمه . یهو زدم زدم گریه . رفتم تو اتاق . مامان اون قدر بغلم کرد . بعد پاتختی بود . هدا حامد اومدن . خب اما الآن که جند روز از عروسی می گذره تازه داره حالیم می شه که هدا رفته خونه ی خودش دیگه . دلم برای بچه های دانشگاه تنگ شده . دلم برای مائده تنگ شده . بشینیم با هم حرف بزنیم . با اینکه هم حنابندون اومد هم عروسی اما زیاد ندیدمش . بشینیم با نوشین دوغ بخوریم و شیرازی حرف بزنیم هی با هم . هی بخندیم الکی مث این الکی خوشا . برق که هی میره و آب که فشارش شبیه شیر سماوره و هوای داغ این روزا حالمو بد می کنه و انگار داریم تو مناطق محروم زندگی می کنیم . دوری هایی که هی هست و دلتنگی هایی که هست و فاصله ها فاصله ها که هستن هنوز و هیچ راه حلی براش ندارم و خب دارم سر می کنم و دوس دارم استراحت کنم یه مدت و خوش باشم و فک نکنم به اینکه فاصله هست و فک نکنم به اینکه فعلاً معلوم نیس چه جوری باید بگذره و یه مدت باید حواسم به مامان بیشتر باشه و الهه که هر شب موقع خواب می رم پیشش که اونم موقع عقد با چشمای معصوم کودکانه اش چقدر غمش بود و گریه کرد . بابا که حواسش به من هست و نیست . هست و نیست . هست و نیست . که البته منم برای اون همینم . حواسم هست و نیست هست و نیست هست و نیست . از بعدازظهر های داغ تابستون متنفرم و به بهانه های دانشگاه و رسانه و کلاس که دیگه نیستن . برم چند تا تئاتر خوب ببینم . دیروز رفتیم گالری عکس یکی از بچه های رسانه تو خانه هنرمندان . چهلم نادر ابراهیمی هم بود . نشد زیاد بمونم . شب سی نفر مهمون داشتیم و نمی شد . کتاب هامو دوباره دست گرفتم و می خوام یه برنامه ی فشرده هم واسه فیلم دیدن بذارم که کلی عقب موندم گمونم . خیلی وخت بود دلم می خواست بی ویرایش و بی هیچی یه پستی بنویسم و فک نکنم که همه چی می گن . نوشتم . امروز هم روز تولد امام علی ئه و اون بیته که می گه آنان که علی را چو خدا می دانند - کفرش به کنار ، عجب خدایی دارند همش رو زبونمه . دلم می خواست خدا چند روزی تعطیل می کرد این سیستم ثواب و گناه رو و می فهمید که خدا بودنش به کنار چقدر بی هوا خوبی می کنه بهم گاهی که فقط تو یه لحظه هایی ازش یه چیزایی می خوام . این پست فاطمه هم که دوباره من را دلتنگ می کند .

پ.ن :کلاً هم همه مون هم یه جور بی جوری مونه .

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

فرض کن از بخش هایی از زندگیت آنقدر مسرور و راضی هستی که گاه حس می کنی دلیلی برای اندوه نیست . و دقیقاً در کنار همین بخش ها ، بخش هایی وجود دارند که اگر نه بیشتر اما قدر همان ها تمام تو را می جود . بعد اینها نهایت با هم یر به یر که نمی شوند اما یک جوری می شود که من دو سه روزی است به حالت تهوع دائمی مبتلا شده ام و سر دردی که از صدقه سر مسکن ها گاهی قدری آرام می گیرند . بعد به همان بخش های لطیف و دوست داشتنی زندگیم فکر می کنم و جان می گیرم . بعد باز جان از دست می دهم و خسته می شوم و گاهی دلم می خواهد بگویم گور به گور زندگی و متعلقاتش و بزنم زیر دست خودم و بگویم : هـــوی ، چی داری واسه خودت تند تند می نویسی خره ؟

صفر و یک شده ام جانم . صفر و یک .

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

خب ... پدر سارا پا به پای ماشین عروس می راند و من و سارا و مهسا و شادی که پشت ماشین را اشغال کرده بودیم و روی دست و پای هم نشسته بودیم و جیغ می کشیدیم . دست من به دوربین مهسا می خورد که در آن تاریکی فقط داشت صدای جیغ زدن ها و فاطمه گفتن هایمان به دنبال ماشین عروس را ضبط می کرد . سرمان را از ماشین بیرون می بردیم و مثل بچه ها چقدر خندیدیم و دست تکان دادیم و هوار کشیدیم . انگار نه انگار که فرداروزش دور هم در دانشگاه علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی می نشینیم و باز حرف استاد و درس و این ترم چند واحد داری و روش تحقیق با جارالهی وردارم یا شهابی ، جزوه افخمی داری یا نه و عزا گرفتن بچه ها برای کلاس های طولانی روزنامه نگاری عملی و دویدن که کلاس نمک دوست دارم رسانه برم که برسم و این حرف ها . آن شب مثل چند دوست قدیمی که یکی شان عروس شده آنقدر خوشی کردیم زیر نورهای زرد و نارنجی اتوبان و او ، فاطمه ی عروس که لبخندش را در آن تاریک و روشن ها و در آن سرعت ها و سبقت ها از زیر کلاه شنلش می دیدیم . دست تکان دادن ها و بوس فوت کردن هایش . در همان حالت و شلوغی ها و همان لحظه گفتم نکند حالا که عروس شده کودکی ها یادش برود و شبیه این دخترهای ابرو هشت نوعروس به دلنچسب شود که مدام، زرت و زورت به همه می گوید فداتون بشم قربونتون برم . گفتم نکند یادش برود تو سر هم زدن و خندیدین و دویدن و کلاس پیچاندن و بطری قل دادن هایمان روی میزهای سالن های بلند سقف دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران با جزوه نوشتن هایمان سر کلاس های خسته کننده ی آموخته . خندیدن ها و مسخره کزدن هایمان بعد از " ایشالا خیره " گفتن هایش . جا گرفتن و راه پله های پشتی را دویدن و روی آن میز سنگی نشستن . فکرم رفت که نکند زیر پل عابر نرسیده به سید خندان را یادش برود و آن اداها که من در آوردم . آیس پک خوردن های پاسداران روی هایمان و سر همت صبر کن تا من هم بیایم . نگرانی هایش . آخ نگرانی هایش . حرص خوردن هایش . گه گاه گریه کردن هایش . فکرم رفت به تمام اینها و در حالی که لبخند و نگاهش را وقتی کنار سجادش می دیدیم گفتم هه ! معلوم است که یادش می رود . مگر کم بودند آدم ها که بودند و آمدند و نماندند و دوستی نکردند ؟ مگر می شود حالا که زندگی تازه ای را از سر گرفته و از این دانشگاه و شهر و کشور می رود ، اینها را فراموش نکند ؟ نمی دانم سر کدامیک از دور برگردان های چمران بود که ما مستقیم رفتیم و ماشین عروس پیچید و صدای بوق ها و دست ها و سوت ها در گوش هایمان ته نشین شدند .
اشتباه کردم ... فاطمه ، همین سنجاقک خانم که سادگی هایش دلچسب و کودکانه و شیرین و لذیذ ، تمام آن روزها را آنقدر تکرار کرد و گفت و دلتنگی کرد که در ذهن من حک شد . آنقدر خیلی وقت ها خوب برایم دوستی کرد ، که خیلی مواقع اش آدم نه انتظار دوستی دارد و نه حتی توقع اش . آنقدر ساده و بی آلایش دوستی کرد که که حتی نطلبیده هایش هم به دلم نشست . خیلی خوب نشست . فاطمه عروس شد و رفت و هیچ کدام از با هم بودن هایمان را فراموش نکرد ، مهر باطلی بر تمام تصورات آن شب من زد که در لباس با شکوه عروسی می دیدمش و چند باری هم نمی دانم چرا بغضم گرفت و نمی دانم کلاً چرا من عروس که می بینم برای لحظه ای می ترسم و بغضم می گیرد و بعد محو زیبایی و سپیدی اش می شوم . فاطمه هیچ کدام از دانشجویی هایمان را از یاد نبرد و دوستی ها را به بهترین شکل ممکن در تمام روزهای من جاری کرد و می کند . همین زودی هاست که برگردد و باز بخندیم و بچه شویم و "ویران می آیی" را از سر بگیریم .
13 خرداد امسال - تولدم وقتی از در وارد شدم ، دسته گل زیبایی را روی میز دیدم که وقتی کارتش را دیدم واقعاً باور نکردم ، واقعاً باور نکردم . گل از طرف فاطمه بود که با وجود نبودنش کنار من ، جانشین فرستاده بود و چه جانشین زیبایی . گل های لیمویی و بنفش



سنجاقک خانم مهـربان ، فاطمه ی خوب و دلپذیر که حالا خوب می داند ، یک خواهر دارد . الآن یک سال و اندی است که تنها خواهرش شده ام .

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

بعد ، از پا می افتم , از لای پرچین ها سر می خورم و روسری رنگارنگ گلدارم لای چوب ها می ماند و سـُر می خورم و می افتم . همان کناره ها . در حاشیه ی باغچه و پرچین و خانه . عطر نان می آید . موهایم روی صورت بی حالم پریشان می شود . بلندم می کنی و می گویی برخیز بانو ، برخیز تا بدویم . گل گل روسری را روی سرم پخش می کنی . بوی خوب روستایی ها می پیچد . می گویی برخیز و ببین که چه مه ای گرفته همه جا را . زیر لب می گویم : آبرنگ . شعر می خوانی و بعد ، من صبور می شوم .

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

همین روزهاست که یادداشتی روی لپ تاپم برای خانواده و فرانسیسکو و چند دوست بگذارم که :

جای دوری نیستم . نگرانم نشوید .
گوشی همراهم نیست .
شاید فقط دو روز .
بله بله حتماً چند روز قبل از عروسی بابونه خودم را می رسانم .


پر واضح است که نمی شود . نمی توانم . بگذریم , تو تا کی امتحان داری ؟


پ.ن: آ...رام باشیم و صبور .

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

بعد چند قطره آب از سر انگشتانم روی سیب زمینی های خاک آلود می ریزد . کاش می شد در همان بوی خاکشان بمیرم صدبار . دارم سیب زمینی ها را پوست می کنم و نگین نگین خورد می کنم که صدای دونا دونا از گوشی ام بلند می شود . تا می روم جواب بدهم قطع می شود . پنجره را باز می کنم و بوی تلخ چهارشنبه ی لوسی به آشپزخانه می ریزد . در یخچال را باز می کنم و پاهایم خنک می شود . سیب زمینی ها دارند سرخ می شوند . نمک می پاشم رویشان و در کابینت را باز می کنم و یک بشقاب سفید در می آورم و روی میز می گذارم . مایع شیشه شوی را روی شیشه ی میز می پاشم و با دستمال سفید پاک می کنم . بوی تازه ای مشامم را پر می کند و دلم برای بوی سیب زمینی های خاکی تنگ می شود . در کابینت زیر سینک را باز می کنم و سبد سیب زمینی ها را بو می کنم . آب در دهانم جمع می شود . بلند می شوم و سیب زمینی ها را این ور آن ور می کنم . باد ، لپ پرده ی سفید راه راه بنفش و صورتی و سرخابی مان را باد می کشد . پرده را می گیرم و دو طرف صورتم می گیرم و از پنجره خم می شوم . پایین را نگاه می کنم و دونا دونا زیر لب زمزمه می کنم .
جزوه ی اصول سازمان مدیریت را روی میز می سرانم و به پاکت روی گوشی ام نگاه می کنم . اس ام اس جواب می دهم و دست هایم را زیر لپ هایم می زنم و مثلاً دارم می خوانم . سیب زمینی ها دارند روغن بازی می کنند و باد موهای جلوی پیشانی ام را هی می کشد .

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه




اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است . آرزویی برآورده نشده ، و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریادزنان و نفرین کنان نبینم ، همچنان که فرزندانم را ، دوستانم را ، یاران و هم اندیشانم را ...

چهل نامه ی کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی



نـادر را به خاک سپردیم .آرام بخوابی مرد بزرگ ...

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه




امروز ، از سر صبح دلم غمگین بود .
آقای نادر خوب من , آقای محترم و دلپذیر من , آقای خوشایند و نازنین من , سوگنامه بنویسم برایتان ؟
- ببخشید آقا ، من در این شهر کسی را نمی شناسم .
ویبره ی گوشی ام را حس کردم و باز کردن پاکت اس ام اس و خواندن این جمله : عزیزم ، نادر فوت کرد .
اینجا هیچ کس نیست که غروب ها به من خوش آمد بگوید .
آقای بزرگ ، آقای اسطوره ی روزهای بزرگ شدنم ، چگونه بگریم ؟ چگونه باور کنم ؟ چگونه بپذیرم ؟
آقا اینطور نکنید ، دیگر تمام شده است آقا .
این مجله ای که برای کلاس صفحه آرایی رسانه ام ، روی جلدش را به لبخند تو آراسته بودم ، که نامش را به نام با صلابت تو معطر کرده ام ، که مقاله اش را با گفتن از قلم خوش رقص تو ارزش داده ام . تو به من بگو ... چگونه تمامش کنم ؟
فراموشی را بستاییم ، چرا که ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگه می دارد.
کتاب هایت ، دفترهایم ، عکس هایت ، آه ... پوستر چهره ی نازنین تو ، آقای خالق عاشقانه ها ، من چگونه باور کنم ؟
یاد تو هر لحظه با من است ، اما یاد ، انسان را بیمار می کند .
این تومور و فراموشی و نشناختن ها ، آخر تو را تمام کردند ؟ آقای نادر نویسنده ی بزرگ ، من چگونه بگریم ؟
دست هایتان را می بوسم . دست های خوبتان را می بوسم و می خواهم که سخت بفشارم استاد گرانقدرم .
آقا من می خواهم به ستاره آباد بروم .
دلم ، نادر بزرگ ، دلم حال بدی دارد و دود ، دود دیدگانم را آزار می دهد و اندوه از سر و پای من بالا می رود . کاش بودید آقای نادر ، کاش بودید کمی بیشتر ، کمی دیرتر ، یا حالا که رفته اید ، دست کم ای کاش بر می گشتید . کاش می دانستید که نمی توانم باور کنم . و این اشک ها ، این اشک ها ، به خدا نمی دانم از چه روست ؟
دیر است برای بازگشتن ، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار ، برای بوییدن کودکانه ی گلها .
غمگینم . انگار که یک جای ذهنم ، یک ساختمان قدیمی پر خاطره ی پیر ریزش کرده است .

دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند . اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سو ایمان به تقدیر می راند . اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند .
شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کودکی یک تقدیر بوده ایم ... نمی دانم ...

آی ، خدای بالای سر ، بگذار بگویمت ! خوب نمی کنی این روزها با ما . خوب نمی کنی ... و دلگیرم از تو ... دلگیرم ... خوب نمی کنی با ما ...




پیشتر ها که از نادر بزرگ گفتم :

نادر ابراهیمی - آذر هشتاد و پنج
تاثیرگذارترین ها
وحشی می گریم

و ....

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه





شب هایی که دلم می خواهد تنهایی باشد و نیو کالکشن میوزیک و یک گوشی خاموش و نم باران و آرزوی کاش راه ها طولانی و طولانی تر شوند . آرزوی کاش به خانه نرسم ...
وقت های کم دوام قناعت محض و تکرار اینکه :

مگه من دیگه از زندگیم چی می خوام ؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه





خب ... این منم که بیست ساله ام . 13 خرداد 67 تا 13 خرداد 87
حالم ؟
راستش درست نمی دانم ولی
یک نفر دارد درون من داد می زند : بگو خوبم .
ممممم , خوبم و خیلی خسته
و خوشم از اینکه , خالی نبوده ام ... :)

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

امــروز و با تغییر مسیر ها و بیش و کم هایی ، شاید باید گفت : هـر روز

گیشا - ونک
پیاده روی
گاندی - آرژانتین
پیاده روی
آرژانتین - سید خندان
پیاده روی
سید خندان - عباس آباد
پیاده روی
عباس آباد - هفت تیر
هفت تیر - سید خندان
سید خندان - شریعتی
پیاده روی
شریعتی - میدان محسنی
پیاده روی
میدان محسنی - میرداماد
پیاده روی
میرداماد - میدان محسنی
میدان محسنی - ونک
ونک - گیشا
پیاده روی
گیشا - مرزداران
پیاده روی
مرزداران - اشرفی اصفهانی
پیاده روی
اشرفی اصفهانی - گیشا

آدم در این شهر پیر می شود ...
خستگی هایم را داد نمی زنم . دارم یاد می گیرم که کسی نفهمد مگر از اینکه صدایم در بیاید .
می ترسم که دهه ام دارد عوض می شود ... دارم می ترسم و انگار در این چند روز باقی مانده تا نحسی خـرداد باید پرونده هایی را ببندم و پرونده هایی را باز کنم و مممممم کارهای عقب افتاده ام را دارم انجام می دهم .
تمام حجم های زندگی ام سنگین است . تمام تمامشان سنگین است .
امشب باید برای دلم کمی شعر بخوانم .
دخترکی در خیال من دارد لی لی بازی می کند تمام روز ...
با گوشواره های رنگ وارنگ شلوغ ...
شب شده ، کاش بخوابانمش .
تو می بینی اش که از پشت خستگی و بزرگ شدنم چقدر سرک می کشد ؟
درست وختی که دارم با دنیای سخت سر و کله می زنم ، از خواب بیدار می شود .
آنقدر خسته ام می کند که شاید چند روزی قرص خواب آور در حلقش بیندازم .
ببین چه آرام نفس می کشد ...
این دخترک منم که خودم را خواب می کنم .


دارم به طرز وحشیانه ای بیست ساله می شوم .
کاش دستم را به دیوار بگیرم و آهستگی کنم ...