صبح ها ، برای انتخاب سورمه ای یا مشکی خط چشمم ، قاطعیت را کم می آورم . برای انتخاب پالتوی شیری شکلاتی یا خاکستری یا بارانی مشکی ، قدرت ندارم . برای انتخاب مقنعه یا روسری یا شال باید هزار ساعت فکر کنم . برای چای یا شیر . برای شیرینی یا نان و پنیر . جوراب خاکستری یا کرمی رنگ . بوت یا کفش . برای رنگ شال گردن . رنگ رژ گونه . برای اینترنت یا کتاب . برای عطر . برای راه . برای مسیر کوتاه یا بلند . برای صندلی کلاس . برای رژ یا لیپ شاین . برای پیاده یا سواره . برای خوابیدن یا دوش گرفتن . برای ساندویچ یا پیتزا . ترم دیگر رسانه را رفتن یا نرفتن . سوپ یا سیب زمینی سرخ کرده . فکر کردن به خواب عجیب دیشب یا امروز ظهر . بردن دوربین یا نبردن . خورد کردن پنج هزاری یا خلاص شدن از شر دو هزاری کهنه ؟ ... ادامه نمی دهم . برای تمام کارهایم دو دلم . یا دچار کمبود اعتماد به نفس در تصمیم گیری شده ام یا واقعاً انتخاب کردن یادم رفته است .
اما حال من بد نیست . من فقط انگار زیادی جالب شده ام :)
نمایش پستها با برچسب چای نیمه شب. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب چای نیمه شب. نمایش همه پستها
۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه
۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه
این مدت به اندازه ی چند سال از من سن بالا رفت . از پله های دلم هی اثاث بالا بردند و از آن بالا کوفتند روی زمین و تمام گلدان های دلم شکست و تمام کاسه و بشقاب های آشپزخانه ام تکه تکه شد . فنر تمام راحتی های هال کوچک دلم در رفت . قاب های چوبی میخکوب شده به دیوار دلم سوختند . بالش های خوب تخت خوابم پر پرانده شدند . هی آدم های زیادی از پله های خانه ی دلم بالا رفتند وهی در زدند و هی من خواب بودم و هی در زدند و هی نفهمیدند خوابم . این میان ، مامانی ام بود که بود و مگر می شود که نباشد و هی مادرانگی خرجم کرد . هدا بود و گوش هایش . گوش های صبورش . هدای خواهرمم . و این کلمه ی "خواهر" وقتی که می گویی انگار هی تجزیه می شود به دنیا دنیا صمیمیت و خوبی و نرمی . ماهده ام بود . ماهده ی عزیزم .که می آمد ، در نمی زد . او آرام روی یک کاغذ سفید می نوشت و برایم آرزو و دعا و آرامش فوت می کرد رویش و می چسباند به پشت در خانه ی کوچک دلم . نوشینم بود و مهربانانگی های عجیبش و دوستی های به جایش . نرگسم بود . نرگس خوبم بود . با این کوتاه نوشت های سبک و خنک و آرام کننده . آزاده بود و دو نقطه ستاره های از دور فوت کردنش . میل ها و تمام خوبی هایی که بی دریغ می کند . و کلی دوست خوب دیگر که هستند و خوبی می کنند و من دوستشان دارم .
و این من که روزهایم آسان نیستند و کاری انجام نمی دهم . اما از بس سنگینند می ترسم و هی من مدام می ترسم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و نمی دانید چقدر خسته ام و آدم مگر چقدر خودش را کش می دهد . و می زند به سرش گاهی و تمام خوبی ها را هم بدی می بیند و تمام بدی ها را از همیشه درشت تر و یغورتر . بعد ناگاه هی ظرف می شکند و هی می شکند و تو می شکنی و دلت هی می شکند و از آن خانه ی کوچک دلت چیزی باقی نمی ماند . و یک نفر هی دارد تمام خرده شیشه ها و تکه چوب ها و پرپر بالش ها را جارو می زند از زیر پله ی دلم . یک نفر دارد همیشه چیز را تمیز می کند . یک نفر دارد همه چیز را مرتب و تمیز می کند و من مثلاً خودم را خوابانده ام . اما تمامشان را می شنوم و با چراغ خاموش اتاق ، دارم داخل اتاق خواب را تمیز و مرتب می کنم و همه چیز را سر جایش می گذارم و به زیر گلوی اتاق خواب بهترین عطرم را می زنم و روی نبض هایش . روی نبض های اتاق که هی نبضش بزند و هی عطر بپراکند و من می شنوم که او دارد همه چیز را مرتب می کند و صدای جاروبرقی می آید و فش فش شیشه شوی و بو می آید . بوی اتو می آید و جاروبرقی و این تمیزکردنی ها .و من مثلاً خوابیده ام . خوابی مضطرب و هنوز آشفته . نگران و نگران و نگران .
پ.ن : سپاسگزاری ، رسم قشنگیست که من همیشه دوستش داشته ام و هر بار که آدم های خوب زندگی ام به من خوبی کنند با تمام بی توقعی هایشان ، به جاست که من سر کج کنم و لبخند دخترانه ی قشنگی بزنم و بگویم مرسی عزیز دلم :* و به تمام آنهایی که بخشی از زندگیم هستند بگویم که خوشرنگی خوبی شان تا گچ دیوار دلم فرو رفته است ... مثل هر بار. :)
و این من که روزهایم آسان نیستند و کاری انجام نمی دهم . اما از بس سنگینند می ترسم و هی من مدام می ترسم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و نمی دانید چقدر خسته ام و آدم مگر چقدر خودش را کش می دهد . و می زند به سرش گاهی و تمام خوبی ها را هم بدی می بیند و تمام بدی ها را از همیشه درشت تر و یغورتر . بعد ناگاه هی ظرف می شکند و هی می شکند و تو می شکنی و دلت هی می شکند و از آن خانه ی کوچک دلت چیزی باقی نمی ماند . و یک نفر هی دارد تمام خرده شیشه ها و تکه چوب ها و پرپر بالش ها را جارو می زند از زیر پله ی دلم . یک نفر دارد همیشه چیز را تمیز می کند . یک نفر دارد همه چیز را مرتب و تمیز می کند و من مثلاً خودم را خوابانده ام . اما تمامشان را می شنوم و با چراغ خاموش اتاق ، دارم داخل اتاق خواب را تمیز و مرتب می کنم و همه چیز را سر جایش می گذارم و به زیر گلوی اتاق خواب بهترین عطرم را می زنم و روی نبض هایش . روی نبض های اتاق که هی نبضش بزند و هی عطر بپراکند و من می شنوم که او دارد همه چیز را مرتب می کند و صدای جاروبرقی می آید و فش فش شیشه شوی و بو می آید . بوی اتو می آید و جاروبرقی و این تمیزکردنی ها .و من مثلاً خوابیده ام . خوابی مضطرب و هنوز آشفته . نگران و نگران و نگران .
پ.ن : سپاسگزاری ، رسم قشنگیست که من همیشه دوستش داشته ام و هر بار که آدم های خوب زندگی ام به من خوبی کنند با تمام بی توقعی هایشان ، به جاست که من سر کج کنم و لبخند دخترانه ی قشنگی بزنم و بگویم مرسی عزیز دلم :* و به تمام آنهایی که بخشی از زندگیم هستند بگویم که خوشرنگی خوبی شان تا گچ دیوار دلم فرو رفته است ... مثل هر بار. :)
۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه
در آینه ، به چشم هایم که نگاه می کنم ، چیزهای تازه ای پیدا می کنم که تا چند وقت پیش نبود . سازگاری هایی را بلد شده ام که نبوده اند . لطافت هایی را پیدا می کنم که گمشان کرده بودم . صبوری هایی را پیدا می کنم که قبلا کمتر از این بودند . حالا بیشتر شده اند . خوب تر که نگاه می کنم در چشم راستم خط خیلی باریک صورتی رنگی را می بینم که از کنار مردمکم شروع می شود و تا سفیدی های تهش امتداد پیدا می کند . مویرگ . نگاهم صورت آینه را لمس می کند . بیشتر . بیشتر . در چشمم خستگی هایی را می بینم ، ترس هایی را . تحمل ها و قشنگی هایی را می بینم . گودال چشمانم ، به رنگ قهوه ی نرم . چشمانم گذشتن هایی دارد و خیرگی هایی . گستاخی دارد و آرامی هایی . چشمانم خیلی زیاد بیست ساله شده اند . آنقدر بیست ساله شده اند که گاهی گریه می کنم تا کوچک و کوچک تر شوند . دو ساله شوند و پنج و ده ساله .
چشمانم در این بیست پله هی بالا و پایین و بپر و بازی می کنند و گاه ، یک جا در پله ی صفر می نشانمشان و عسل می خورانمشان . تا از این همه سخت ها که ساده از سر می گذراند ، شیرین شوند .
شیرین .
آینه در نگاهم تمام می شود . و در گودال پر از تازه های چشمانم ، قهوه ی نرم می ریزم .
تلخ .
چشمانم در این بیست پله هی بالا و پایین و بپر و بازی می کنند و گاه ، یک جا در پله ی صفر می نشانمشان و عسل می خورانمشان . تا از این همه سخت ها که ساده از سر می گذراند ، شیرین شوند .
شیرین .
آینه در نگاهم تمام می شود . و در گودال پر از تازه های چشمانم ، قهوه ی نرم می ریزم .
تلخ .
۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه
کج دار و مریز :)
بیا ، بیا مرا رنگ بزن
بیا مرا سبز کن
پلک ها و دست ها و تمام انگشتانم را رنگ سبز بزن.
می خواهم همرنگ روزهای بی ترسی شوم که منتظر آمدنشان هستم ...
می خواهم رنگ روح باشم ، هنگامی که جان می گیرد .
هنگامی که می داند حالا حالا ها کار دارد و می خواهد بماند و
نفس بکشد .
رویمان را آن طرف می کنیم که اخم این روزها خاکستری مان نکند .
سبزم می کنی ؟
پ.ن: کار تازه ام را دوست دارم که از لحن "سلام" ِ آدم ها حدسشان می زنم و حالا البته به وسط هایش رسیده ام .
بیا مرا سبز کن
پلک ها و دست ها و تمام انگشتانم را رنگ سبز بزن.
می خواهم همرنگ روزهای بی ترسی شوم که منتظر آمدنشان هستم ...
می خواهم رنگ روح باشم ، هنگامی که جان می گیرد .
هنگامی که می داند حالا حالا ها کار دارد و می خواهد بماند و
نفس بکشد .
رویمان را آن طرف می کنیم که اخم این روزها خاکستری مان نکند .
سبزم می کنی ؟
پ.ن: کار تازه ام را دوست دارم که از لحن "سلام" ِ آدم ها حدسشان می زنم و حالا البته به وسط هایش رسیده ام .
۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه
امــروز و با تغییر مسیر ها و بیش و کم هایی ، شاید باید گفت : هـر روز
گیشا - ونک
پیاده روی
گاندی - آرژانتین
پیاده روی
آرژانتین - سید خندان
پیاده روی
سید خندان - عباس آباد
پیاده روی
عباس آباد - هفت تیر
هفت تیر - سید خندان
سید خندان - شریعتی
پیاده روی
شریعتی - میدان محسنی
پیاده روی
میدان محسنی - میرداماد
پیاده روی
میرداماد - میدان محسنی
میدان محسنی - ونک
ونک - گیشا
پیاده روی
گیشا - مرزداران
پیاده روی
مرزداران - اشرفی اصفهانی
پیاده روی
اشرفی اصفهانی - گیشا
آدم در این شهر پیر می شود ...
خستگی هایم را داد نمی زنم . دارم یاد می گیرم که کسی نفهمد مگر از اینکه صدایم در بیاید .
می ترسم که دهه ام دارد عوض می شود ... دارم می ترسم و انگار در این چند روز باقی مانده تا نحسی خـرداد باید پرونده هایی را ببندم و پرونده هایی را باز کنم و مممممم کارهای عقب افتاده ام را دارم انجام می دهم .
تمام حجم های زندگی ام سنگین است . تمام تمامشان سنگین است .
امشب باید برای دلم کمی شعر بخوانم .
دخترکی در خیال من دارد لی لی بازی می کند تمام روز ...
با گوشواره های رنگ وارنگ شلوغ ...
شب شده ، کاش بخوابانمش .
تو می بینی اش که از پشت خستگی و بزرگ شدنم چقدر سرک می کشد ؟
درست وختی که دارم با دنیای سخت سر و کله می زنم ، از خواب بیدار می شود .
آنقدر خسته ام می کند که شاید چند روزی قرص خواب آور در حلقش بیندازم .
ببین چه آرام نفس می کشد ...
این دخترک منم که خودم را خواب می کنم .
دارم به طرز وحشیانه ای بیست ساله می شوم .
کاش دستم را به دیوار بگیرم و آهستگی کنم ...
گیشا - ونک
پیاده روی
گاندی - آرژانتین
پیاده روی
آرژانتین - سید خندان
پیاده روی
سید خندان - عباس آباد
پیاده روی
عباس آباد - هفت تیر
هفت تیر - سید خندان
سید خندان - شریعتی
پیاده روی
شریعتی - میدان محسنی
پیاده روی
میدان محسنی - میرداماد
پیاده روی
میرداماد - میدان محسنی
میدان محسنی - ونک
ونک - گیشا
پیاده روی
گیشا - مرزداران
پیاده روی
مرزداران - اشرفی اصفهانی
پیاده روی
اشرفی اصفهانی - گیشا
آدم در این شهر پیر می شود ...
خستگی هایم را داد نمی زنم . دارم یاد می گیرم که کسی نفهمد مگر از اینکه صدایم در بیاید .
می ترسم که دهه ام دارد عوض می شود ... دارم می ترسم و انگار در این چند روز باقی مانده تا نحسی خـرداد باید پرونده هایی را ببندم و پرونده هایی را باز کنم و مممممم کارهای عقب افتاده ام را دارم انجام می دهم .
تمام حجم های زندگی ام سنگین است . تمام تمامشان سنگین است .
امشب باید برای دلم کمی شعر بخوانم .
دخترکی در خیال من دارد لی لی بازی می کند تمام روز ...
با گوشواره های رنگ وارنگ شلوغ ...
شب شده ، کاش بخوابانمش .
تو می بینی اش که از پشت خستگی و بزرگ شدنم چقدر سرک می کشد ؟
درست وختی که دارم با دنیای سخت سر و کله می زنم ، از خواب بیدار می شود .
آنقدر خسته ام می کند که شاید چند روزی قرص خواب آور در حلقش بیندازم .
ببین چه آرام نفس می کشد ...
این دخترک منم که خودم را خواب می کنم .
دارم به طرز وحشیانه ای بیست ساله می شوم .
کاش دستم را به دیوار بگیرم و آهستگی کنم ...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سهشنبه
وقت هایی که وارد حوزه ی تازه ای می شوم و به یاد ابتکار ها و فکر های اجرا نشده و ایده های مرده ام می افتم ، حس آزاردهنده ای غالبم می شود که افسوس ... بسیاری از استعدادهای خود را زمانی کشف کردم که دیگر راه خود را برگزیده بودم ...
خدا باید به هر کداممان حداقل سه بار عمر می داد و هر بار با مختصات زمانی و مکانی و شخصیتی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی ...
خـدا چشم غـره ام می رود .
پ.ن : سفـری در پیش . محـض خنده و خوشی با دوستان
خدا باید به هر کداممان حداقل سه بار عمر می داد و هر بار با مختصات زمانی و مکانی و شخصیتی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی ...
خـدا چشم غـره ام می رود .
پ.ن : سفـری در پیش . محـض خنده و خوشی با دوستان
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه
معـرکه بود The Fountain
عاشق صدای پـُرز های درخته شدم وقت تکان خوردن .
انگار واقعاً نفس می کشید .
نمیــر , نمیــر ...
عاشق صدای پـُرز های درخته شدم وقت تکان خوردن .
انگار واقعاً نفس می کشید .
نمیــر , نمیــر ...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سهشنبه
دویدن را همیشه دوست داشته ام . دویدن برای چیزی که هی بدوی و هی نرسی و بعد که رسیدی هیچ جیز تمام نشود و باز دویدنی در کار باشد . این روزها که دارم می دوم و همه چیز را خیلی زود به دست می آورم . گاه حس می کنم تمام می شود در لحظه و به صفر می رسد . انگار که یک لحظه و یک لحظه که گاه به درازا می کشد و چه بسیار لحظه ها که پشت سر هم می گذرد در قالب همان لحظه ، حس می کنم همه چیز صفر می شود . بد است . آنقدر که تمام خستگی را به دوشم باقی می گذارد و تمام خواب هایم را آشفته می کند و من را بی حال و بی رمق تر از همیشه . چیزهایی برایم تغییر کرده است و بختک شک که لحظه ای ذهن آدم را رها نمی کند .
از قبل از عید که چند جلد با هم خریده بودم دیگر طرف کتاب فروشی نرفته بودم و هر چه بود امانت هایی بود که خواندم و کتاب های نخوانده ی خودم اگر حوصله ام می کشید که دست بگیرمشان . حالا در اوضاعی که حقوقم را نداده اند و دست به پس اندازم هم نمی خواستم بزنم و از بابا و مامان گرامی هم نمی خواستم که پولم بدهند برای این مهم و خیال خرید از نوع نمایشگاه کتابی را از سرم بیرون کرده بودم ، کلی بن کتاب به دستم رسید و رفتم مقادیر انبوهی کتاب خریدم نمایشنامه و رمـان و ارتباطـات و شعـر و روزنامه نگاری و تبلیغات و داستان کوتاه و نقـد ادبی . حالا وارد مقوله ی بحث درب و داغان و ضایع -دقیقاً ضایع- بودن نمایشگاه نشوم اما دوست دارم . نمایشگاه را دوست دارم و آن فضا و آن خستگی ها و پا درد و ناهار بدمزه و بستنی با لذت و بطری بطری های خالی آب معدنی و راهـروهای پر ازدحـام و آشنا دیدن و هی آشنا دیدن و فضای دوست داشتنی مرکز و چشمه و نی . مخ نوردی های رادیو نمایشگاه و بادکنک های آسمان بالای سرش . اصلاً یک حس قیلی ویلی گونه در من ایجاد می کند که خیلی خوشایند است .
ساعت دو و نیم نیمه شب است و Accidental BaBies - Damien Rice خیلی ملایم می خواند و در حال پیاده کردن گزارش امـروز هستم و مکث های طولانی مصاحبه شونده روی اعصاب من است از بس که خسته ام . جهت ایجاد زنگ تفریحی برای فضا گاهی سراغ سر هم کردن گزارش استاد صدیقی رسانه می روم . 9 صبح کلاس دارم و کار عملی ساعت بعدش را هم هنوز انجام نداده ام و خسته هستم و درسم را دوست دارم و کارم را دوست دارم و خسته هستم و زندگی ام را به شدت مدیریت می کنم خیـر سرم .
جمعه عصـری که گذشت ، طی مراسم قشنگی تحت عنوان " بله برون " هــدای من انگشتر مرواریدی به دست چپش کرد . گل بابونه ی من .
صبح ، ساعت 6
دروازۀ روز را باز کردم و قدم به درون گذاشتم
مـزۀ رنگی آبی و پر طراوت در پنجره به من خوش آمد گفت
چین روی پیشانی ام از دیروز باقی بود ...
ناظم حکمت
از قبل از عید که چند جلد با هم خریده بودم دیگر طرف کتاب فروشی نرفته بودم و هر چه بود امانت هایی بود که خواندم و کتاب های نخوانده ی خودم اگر حوصله ام می کشید که دست بگیرمشان . حالا در اوضاعی که حقوقم را نداده اند و دست به پس اندازم هم نمی خواستم بزنم و از بابا و مامان گرامی هم نمی خواستم که پولم بدهند برای این مهم و خیال خرید از نوع نمایشگاه کتابی را از سرم بیرون کرده بودم ، کلی بن کتاب به دستم رسید و رفتم مقادیر انبوهی کتاب خریدم نمایشنامه و رمـان و ارتباطـات و شعـر و روزنامه نگاری و تبلیغات و داستان کوتاه و نقـد ادبی . حالا وارد مقوله ی بحث درب و داغان و ضایع -دقیقاً ضایع- بودن نمایشگاه نشوم اما دوست دارم . نمایشگاه را دوست دارم و آن فضا و آن خستگی ها و پا درد و ناهار بدمزه و بستنی با لذت و بطری بطری های خالی آب معدنی و راهـروهای پر ازدحـام و آشنا دیدن و هی آشنا دیدن و فضای دوست داشتنی مرکز و چشمه و نی . مخ نوردی های رادیو نمایشگاه و بادکنک های آسمان بالای سرش . اصلاً یک حس قیلی ویلی گونه در من ایجاد می کند که خیلی خوشایند است .
ساعت دو و نیم نیمه شب است و Accidental BaBies - Damien Rice خیلی ملایم می خواند و در حال پیاده کردن گزارش امـروز هستم و مکث های طولانی مصاحبه شونده روی اعصاب من است از بس که خسته ام . جهت ایجاد زنگ تفریحی برای فضا گاهی سراغ سر هم کردن گزارش استاد صدیقی رسانه می روم . 9 صبح کلاس دارم و کار عملی ساعت بعدش را هم هنوز انجام نداده ام و خسته هستم و درسم را دوست دارم و کارم را دوست دارم و خسته هستم و زندگی ام را به شدت مدیریت می کنم خیـر سرم .
جمعه عصـری که گذشت ، طی مراسم قشنگی تحت عنوان " بله برون " هــدای من انگشتر مرواریدی به دست چپش کرد . گل بابونه ی من .
صبح ، ساعت 6
دروازۀ روز را باز کردم و قدم به درون گذاشتم
مـزۀ رنگی آبی و پر طراوت در پنجره به من خوش آمد گفت
چین روی پیشانی ام از دیروز باقی بود ...
ناظم حکمت
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه
دلم می خواهد به یک روستای سبز دور بروم . جعبه جعبه عکس با خودم ببرم از آدم هایی که پیش از این ندیدمشان . یک پاکت گلابی تازه ی شیرین . یک چمدان لباس سبک . سیزده کتاب از نویسنده هایی که نمی شناسمشان . یک بطری شربت بهار نارنج و یک پتوی چهارخانه برای شب ها که یخ نکنم . بی هیچ تقویم و ساعتی حتی .
تمام دالان های ذهنم از نگرانی هایی پر شده که دارد هر روز قسمت تازه ای از دیوارهایش را می ساید . امروز نیم رخ به آینه ایستادم و اریب به خودم در آینه نگاه کردم . گردنم یک جوری شده بود که حس کردم چقدر خسته است راستی .
کو باران اردیبهشت ؟
بنشین اینجا برایم تا صبح بخوان . خوب بخوان .
تمام دالان های ذهنم از نگرانی هایی پر شده که دارد هر روز قسمت تازه ای از دیوارهایش را می ساید . امروز نیم رخ به آینه ایستادم و اریب به خودم در آینه نگاه کردم . گردنم یک جوری شده بود که حس کردم چقدر خسته است راستی .
کو باران اردیبهشت ؟
بنشین اینجا برایم تا صبح بخوان . خوب بخوان .
۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه
من خواب دیده بودم ...
خیالم خوش بود به شیشه های مات رنگی
من خواب دیده بودم ...
سرم گرم بود به نورهای دور و گم
من خواب دیده بودم ...
دلم روشن بود به لبخندهای بی صدای پررنگ
تمام درد همین است .
اینکه من فقط خواب دیده بودم ...
خیلی از آهنگ های Damien Rice معرکه اند اما The Blower's Doughter که آهنگ تیتراژ فیلم Closer هم هست . خیلی دوست داشتنی و البته اعتیادآور است . طوری که می شود ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها گوش داد و خسته نشد . می گذارم اینجا اگر خواستید شما هم گوش کنید :)
Click To DL Me
Lyric
خیالم خوش بود به شیشه های مات رنگی
من خواب دیده بودم ...
سرم گرم بود به نورهای دور و گم
من خواب دیده بودم ...
دلم روشن بود به لبخندهای بی صدای پررنگ
تمام درد همین است .
اینکه من فقط خواب دیده بودم ...
خیلی از آهنگ های Damien Rice معرکه اند اما The Blower's Doughter که آهنگ تیتراژ فیلم Closer هم هست . خیلی دوست داشتنی و البته اعتیادآور است . طوری که می شود ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها گوش داد و خسته نشد . می گذارم اینجا اگر خواستید شما هم گوش کنید :)
Click To DL Me
Lyric
اشتراک در:
پستها (Atom)