یک باغچه , فقط یک باغچه می خواهم .
برای کاشتن . گل دادن . سبز شدن
نمایش پستها با برچسب نیازمندی ها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب نیازمندی ها. نمایش همه پستها
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه
از باد های معروف
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان
ویرانت می کند .
چنان قفلم که دیده نمی شوم - مسعود کریم خانی - آهنگ دیگر
ساعت سه و نیم صبح است . خوابم می آید . چشم هایم می سوزند و درد می کنند حتی . کوله پشتی ام را هنوز آماده نکرده ام . کمتر از دو ساعت وقت دارم . بروم یک شهری که دست کم به قدر چهار ساعت از تهران دور باشد و از گریه ی آدم های سیاهپوش عکس بگیرم . از سنج و طبل و پرچم . بروم یک جایی که وقتی اشک ریختم نپرسند ، چرا . نگویند ، نکن . بروم یک جا که دور شوم از هجوم افکار و این سوال های بی جواب و این اگر و شاید و ولی . سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم . زشت و مریض و زرد شده ام انگار . جزوه های ارتباطات سیاسی را هم برای تزئین کوله پشتی با خودم می برم . شاید زد و شد که چیزی بخوانم حین راه مثلاً . گرم نمی شوم و هوا خیلی سرد است و من همین روزهاست که مثل یک حلزون پیر یخ بزنم و هی کند راه بروم . کند حرف بزنم . کند بنویسم . و هی آرام آرام با این کندی سر کنم و یخ بزنم و بمیرم ...
که البته نه ، عزایم با عزای امام حسین یکی می شود و کسی فاتحه ای هم برای من نمی فرستد . کک هیچ کس نمی گزد و همه یادشان می رود برای من دست کم دو قطره اشکی بریزند .همین طور که دارم روز به روز تحلیل می روم خوب است . نا به هنگام و بی خبر بمیرم برای خودم هم بهتر است تا سرما بخورم و خنده ی کلی آدم پشت سر مرده ام باشد ...
ساعت سه و چهل و پنج صبح است . بیشتر خوابم می آید . چشم هایم بیشتر می سوزند . بیشتر درد می کنند حتی ...
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان
ویرانت می کند .
چنان قفلم که دیده نمی شوم - مسعود کریم خانی - آهنگ دیگر
ساعت سه و نیم صبح است . خوابم می آید . چشم هایم می سوزند و درد می کنند حتی . کوله پشتی ام را هنوز آماده نکرده ام . کمتر از دو ساعت وقت دارم . بروم یک شهری که دست کم به قدر چهار ساعت از تهران دور باشد و از گریه ی آدم های سیاهپوش عکس بگیرم . از سنج و طبل و پرچم . بروم یک جایی که وقتی اشک ریختم نپرسند ، چرا . نگویند ، نکن . بروم یک جا که دور شوم از هجوم افکار و این سوال های بی جواب و این اگر و شاید و ولی . سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم . زشت و مریض و زرد شده ام انگار . جزوه های ارتباطات سیاسی را هم برای تزئین کوله پشتی با خودم می برم . شاید زد و شد که چیزی بخوانم حین راه مثلاً . گرم نمی شوم و هوا خیلی سرد است و من همین روزهاست که مثل یک حلزون پیر یخ بزنم و هی کند راه بروم . کند حرف بزنم . کند بنویسم . و هی آرام آرام با این کندی سر کنم و یخ بزنم و بمیرم ...
که البته نه ، عزایم با عزای امام حسین یکی می شود و کسی فاتحه ای هم برای من نمی فرستد . کک هیچ کس نمی گزد و همه یادشان می رود برای من دست کم دو قطره اشکی بریزند .همین طور که دارم روز به روز تحلیل می روم خوب است . نا به هنگام و بی خبر بمیرم برای خودم هم بهتر است تا سرما بخورم و خنده ی کلی آدم پشت سر مرده ام باشد ...
ساعت سه و چهل و پنج صبح است . بیشتر خوابم می آید . چشم هایم بیشتر می سوزند . بیشتر درد می کنند حتی ...
۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه
آدم های "خوبی" دور و برم هستند که زیادند . آدم های "بدی" هم هستند که کم نیستند اما خیلی هم توی چشمم نمی زنند . چند نفری هم آدم "خیلی خوب" دور و برم هستند . از جمع این همه آدمی که هستند ، یک نفر حرف من را نمی فهمد . یک نفر درد من را نمی فهمد . و یک نفر به آن همه تارهای حنجره ی من فکر نمی کند وقتی که می لرزند بس که هق می زنم و بعد خشک می شود و تراژدی تک نفره ام به پایان می رسد . نمی فهمند . می دانید چرا ؟ چون همه شان مرا می شناسند . بروم به یک آدم که مرا نمی شناسد بگویم این درد من است ؟ به خدا قسم مثل ابله ها سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین می کند و من شاید در گوشش بزنم و پرتش کنم وسط خیابان تا بمیرد . یک نفر نیست به من بگوید لعنتی ! خسته ای ؟ داغانی ؟ له شدی در این همه مدت ؟ ساکت شده ای چرا این قدر ؟ تو چرا خنده هایت نیست آنجور که بود همیشه ؟ تو چرا تلخ شدی این همه و سنگینی ؟ هیچ کس نیست . می دانید چرا ؟ چون همه مرا می شناسند و هیچ وقت کسانی که تو را بشناسند چانه ات را بالا نمی گیرند و رک به تو نمی گویند "تو چه مرگت شده ؟ " می دانی چه کار می کنند ؟ یا ترحمت می کنند . یا مهربانی می کنند . یا خشمت می کنند . یا ترکت می کنند . این روزها همه اش دارم به این فکر می کنم که چرا هیچ کسی حرف آن یکی را نمی فهمد ؟ چرا تا من می خواهم حرف بزنم ، آنکه روبرویم نشسته خواه نزدیک خواه دور خواه زن خواه مرد ، خیال می کند می خواهم خوارش کنم ؟ چرا همه به خودشان شک دارند ؟ چرا همه خیز برداشته اند تا تو جمله ات به نقطه برسد و تو را تکه پاره کنند ؟ چرا وقتی یک نفر خسته از راه می رسد و بغضش را می بینید در آن گلوی باد کرده و در آن چشم های مغموم و در آن صدای آرام و می گوید :" من خوب نیستم." از او دور می شوید . چون می گویید ازش که می پرسم چه شده است حرف نمی زند . می گوید چیزی نیست . خب لعنتی اصرار کن . پیله کن تا این بغض بشکند و آن بدبخت خلاص شود . بغلش بگیر . نگاهش کن . گرمش کن . چرا بلد نیستید شما هیچ کدامتان ؟ چرا همه تان یک مشت سر هم بند شده اید که صرفاً هستید ؟ من به خدا قسم این بودن های سرسری به دلم نمی چسبد . یک نفر نیست حرف مرا بفهمد . یک نفر نیست که یک جور تازه ای آدم را آرام کند . همه شان می خواهند بپرسند امروز چه اتفاقی افتاده است ؟ همه شان می خواهند همه چیز را به بی خوابی ربط بدهند به خستگی به درس به کار به دانشگاه به راه به ترافیک به پول به نمره به استاد به گرانی به مملکت به گواهینامه به احمدی نژاد به سرماخوردگی به بی نظمی به پا درد به دندان عقل به کوفت به زهرمار . یک نفرشان نیست که بگوید دختر حسابی تنگت آمده است . خسته شده ای . حق داری . داد بزن . دعوا کن . یک چیزی را بشکن . همه شان شعر می بافند . همه شان ابله فرض می کنندت . فردایش اس ام اس و زنگ هایشان پشت هم قطار می شود که عزیزم خوبی ؟ د لعنتی ها اگر من خوب بودم در این وامانده که می دانم همه تان می خوانید اراجیف سر هم نمی کردم . هی نپرسید خوبی خوبی خوبی ؟ خوب نیستم ! دارید می بینید همه تان . هی مدام من را کلافه نکنید . مدل مهربانی هایتان را عوض کنید . با یکی تان بشود از درد گفت و نصیحت نکنید . با یکی تان بشود از اشتباه ها گفت و در جا توی چشم آدم نزنید . شما چه تان شده است آدم ها ؟ مگر نه اینکه خوبید ؟ مگر نه اینکه من هم سعی کردم برایتان خوب باشم ؟ دست کم قدری من را بفهمید این روزها . همین روزهاست که استعفا دهم و بگویم نخواستم خدا جان . اگر می دانستم به زور دستم را می گیری و می کشانی و بعد 20 ام به 21 نرسیده می خواهی این طور تک تک موهایم را بکنی لج می کردم نمی آمدم . به شرفم قسم لج می کردم و نمی آمدم . یک نفر نیست من را بردارد ببرد یک جای دور که ماشین نباشد و ترافیک نباشد و راه نباشد و هیچ چیز نباشد و خدا باشد . خدا خیلی بیشتر باشد و من مثل آدم بگویم من نا شکر نیس تم و تو خودت داری می بینی . داری می بینی تو خدا می بینی ! و خدا بگوید که می بیند و می فهمد و من کمی دلم آرام بگیرد که خداهه اگر تحویلم نمی گیرد دست کم دارد مرا می بیند .
خوب نیستم . من خوب نیستم .
خوب نیستم . من خوب نیستم .
۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه
من ... هرگز دلم نمی خواسته مرد باشم . هرگز دوست نداشتم لطافت های زنانه ام را با قلدر بازی مردانه عوض کنم . هرگز دوست نداشتم جای زیبایی زنانه ام ، جذبه ی مردانه داشته باشم . هیچ وقت از جنسیت خودم ناراضی نبوده ام . همیشه از ظرافت های دخترانه ام لذت برده ام و بخشی از خوشی زندگی ام بوده اند . اما نمی دانم چرا وقتی حرف از چیزهای خیلی به ظاهر ساده و پیش پا افتاده می شود ، و من نبودشان را در زندگی ام حس می کنم ، یک لحظه و تنها یک لحظه در دلم می گویم : خوش به حال مردها ... حرف از احساسات زنانه ام می زنم و حالا کاری نه به حقوق زنان دارم و سیاست و جامعه و این ها . من از احساساتی حرف می زنم که از بس تجربه نشده اند ، باید خوابشان را ببینم . از هزاران شب هایی که دلم می خواست پسر بودم و تنها در خیابان ها پرسه می زدم . در هزاران دفعه ای که دلم می خواست تنها به شهرهای دور سفر کنم . از هزاران باری که جایگاه آنها را پر توجه تر دیدم و احساس اقلیت کردم . از اینکه دلم می خواست می توانستم خیلی کارها را تنها تجربه کنم بی آنکه ترس وجودم را پر کند . از همین ساده هایی که پیش می آید و خیلی راحت ، از بس تکرار شده اند ، فراموشش می کنم . از لحظه ی انتخاب واحد که درس بعد از تاریکی هوا برندارم که می دانم برگشتن مکافات است . من از ترسیدن از صدای قدم هایی که در کوچه نفس های تو را دنبال کند . از هزاران ماشینی که وقتی برای رفتن به دانشگاه با مقنعه ی سیاه ایستاده ای ، توقف می کنند و صدای ترمزهایشان تو را آزار می دهند . از این همه کثافتی که شب و روز در حرف هایشان حل شده است . من از آرزوی شب هایی می گویم که دلت می خواهد ماشین را برداری و برای خودت بروی تا هرکجا خواستی . بروی یک جا ، بالای یک بلندی بنشینی و مثلاً بلد باشی فلوت بزنی یا یک سازی شبیه آن و آن بالا برای دل خودت ساز بزنی فقط . من از این جامعه ی مردسالار چیزهای بزرگی نمی خواهم چون می دانم ظرفیتش را ندارد چون می دانم چنین آزادی هایی را ندارد که ب من بدهم . من از حقوق و ماده هایش نمی توانم خیلی از آزادی ها را بخواهم چرا که اصلاً بندی برای غلیان احساساتی اینچنین در نظر نمی گیرند . چرا که وقتی سر تحصیل و حضانت و طلاق و ارث و دیه اش حاضر به بحث نیستند ، حالا من بیایم پشت کدام تریبون از احساساتم حرف بزنم که شبانه روز در دلم تو سری می خورند ؟ من دلم می خواست یکی از همین شب ها ، می رفتم بام تهران می نشستم و فلوت داشتم کاش و بلد بودم فلوت بزنم و می ماندم . و نمی ترسیدم . و من دلم می خواست یک بلندی که چراغ هایش را بشمارم و ستاره هایش را . و ساز بزنم و هوا باشد و آدم نه . من دلم از این چیزها می خواهد و شاید از بس قناعت کرده ام ، احمق شده ام . نمی دانم . نمی دانم . اما این صدای فلوت که دارد می زند و این یک ساعت مانده تا سحر و این هوای دزد پاییز و این بادها ... تو می گویی من مست نمی شوم ؟ تو می گویی عقل از سر من نمی پرد ؟
فلوت می زند همین طور و من دلم چقدر می خواهد که مرد بودم برای یک ساعت و شاید اگر بودم دیگر از این چیزها نمی خواستم و دیوانه شده ام . می دانم .
فلوت می زند همین طور و من دلم چقدر می خواهد که مرد بودم برای یک ساعت و شاید اگر بودم دیگر از این چیزها نمی خواستم و دیوانه شده ام . می دانم .
۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه
کج دار و مریز :)
بیا ، بیا مرا رنگ بزن
بیا مرا سبز کن
پلک ها و دست ها و تمام انگشتانم را رنگ سبز بزن.
می خواهم همرنگ روزهای بی ترسی شوم که منتظر آمدنشان هستم ...
می خواهم رنگ روح باشم ، هنگامی که جان می گیرد .
هنگامی که می داند حالا حالا ها کار دارد و می خواهد بماند و
نفس بکشد .
رویمان را آن طرف می کنیم که اخم این روزها خاکستری مان نکند .
سبزم می کنی ؟
پ.ن: کار تازه ام را دوست دارم که از لحن "سلام" ِ آدم ها حدسشان می زنم و حالا البته به وسط هایش رسیده ام .
بیا مرا سبز کن
پلک ها و دست ها و تمام انگشتانم را رنگ سبز بزن.
می خواهم همرنگ روزهای بی ترسی شوم که منتظر آمدنشان هستم ...
می خواهم رنگ روح باشم ، هنگامی که جان می گیرد .
هنگامی که می داند حالا حالا ها کار دارد و می خواهد بماند و
نفس بکشد .
رویمان را آن طرف می کنیم که اخم این روزها خاکستری مان نکند .
سبزم می کنی ؟
پ.ن: کار تازه ام را دوست دارم که از لحن "سلام" ِ آدم ها حدسشان می زنم و حالا البته به وسط هایش رسیده ام .
۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه
تـخـتم + باد خنک طبیعی (کولر نه!) + لحاف چارخونه سبز و زرد نازنینم + بالش سفته که گردنمه درد نیاره و کوتاه باشه + خواب های خوش و خوب و خلوت خلوت خلوت
بعد وختی از خواب بلند شم ببینم به روزهایی رسیدیم که من خیلی دوسشون دارم .
تو بگو اصن اصحاب کهف . خودشون نه ؟ به جهنم ! سگشون . اما می شه که بشه اینا تروخدا خواهش می کنم ؟
بعد وختی از خواب بلند شم ببینم به روزهایی رسیدیم که من خیلی دوسشون دارم .
تو بگو اصن اصحاب کهف . خودشون نه ؟ به جهنم ! سگشون . اما می شه که بشه اینا تروخدا خواهش می کنم ؟
۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه
از نمره های امتحانام همه بی خبرم . از نمره های رسانه بی خبرم . حق التحریر دو تا گزارشم مونده دفتر روم نمی شه برم بگیرم . دو روز مونده به عروسی هدا ، همکارم اس ام اس زد که جای دفتر از بن بست آناهیتا عوض شده خبر داری ؟ گفتم نه بعداً تماس می گیرم می پرسم محل جدید رو . فردا شبش حنابندون بود با هشتاد تا مهمون . عروسی هدا نمی دونم چطور گذشت . خیلی سخت بود . خیلی فشار بود . خیلی ناز بود . فرقش اینه که حالا یه برادر به خانوادمون اضافه شده . خونشون نازه . دوس دارم . روز عروسی خیلی سخت بهم گذشت . روحی جسمی . در واقع اصلاً نفمیدم چطور گذشت . فقط می دویدم و خب راس می گن همه که خواهر عروس از همه درب و داغون تر می شه آخرش . اون قدر حرص خوردم و حرص دادم که خدا می دونه . اونم از قضیه ی دیشب که چقدر عصبی و ناراحت شده بودم و غمگین غمگین . نگران سفره بودم چقدر . برق رفته بود . از سالن آنتن نداشتم و یه تنه با خدمتکار های سالن باید سر و کله می زدم . انگار وظیفه ی منه ! اوضاعی بود . چقدر حالم بد بود . کنار سفره داشتم غش می کردم . دیگه وختی برای خاله ی حامد آژانس گرفتم برن خونه چون مریض بودن و المیرا و زهرا هم رفتن خونشون که آماده شن ، من موندم و یه سفره ی ناز عقد . غم دنیا رو دلم بود . نشستم یه گوشه . و به عبارت سلکت نتورک روی گوشیم خیره شده بودم و به آنتن خالیم . برقا اومده بودن اون موقع . پاشدن از پله ها اومدم بالا رفتم تو باغ ببینم مامان اینا نیومدن که یهو الهه وارد شد و اومد تو . مامان بابا . بغضم نگه داشته بودم . یه جوریم بود . هپلی و خسته و زشت بودم . مضطرب و بی اعصاب . شلوغ شد . هی کم کم شلوغ شد . عقد ساعت 5و نیم شد ساعت 8 و نیم ! . فراز پسر داییم گفت هدا اینا رسیدن . با کفشای پاشنه بلند می دویدم . رفتم جلو در . یک لحظه ماتم برد . بعد شروع کردم جیغ زدن . قربونش برم . خواهر ناز من . عروس قشنگ . انقدر جیغ زدم . چشام پر اشک . هدا چونه اش می لرزید قسمم می داد که نیکو داره گریه ام می گیره هیچی نگو . دستشو گرفتم آوردم تو . حامد اون طرفش می اومد . چه به هم می اومدن . چه قشنگ بودن . همه جمع شدن . اون قدر کل زدن . دست زدن . اسپند و عود و هوای دم غروب . دیگه بعد اون نفهمیدم چی گذشت . فقط رقصیدن ها رو یادمه که چه خوب بود و با بچه ها خوش گذشت . وگرنه از پا درد و کمر درد داشتم می مردم . یه شونصد باری هم دوربینم رو به این و اون سپردم . بعداً باتری اضافه ی دوربین رو تو کیف مهرناز پیدا کردم و گوشیمو از دستای فرناز گرفتم . دوربین رو دست آرمین سپرده بودم و یادم نیس حتی چه جوری قند سابیدم بالا سر هد اینا . ملت که می گفتن ایشالا عروسی خودم اون قدر قاطی کرده بودم می گفتم ایشالا ایشالا . ته خنده =)) . اوضاعی بود که اصلاً گیج گیج بودم . یه شونصد باری با مامان دعوام شد . از این دعوا ها که لبا رو زیاد تکون نمی دن اما چشما داره دعوا می کنه . بعد اصولاً مامان چون اصلاً حواسش نبود هی باید می گفتم شما مادر عروسی دوس دارین احیاناً یه کم توی فیلم حضور پیدا کنین ؟ دختره ی لوس عکاس هم یه ریز به هدا حامد می گفت شما عقدتون تا ساعت 11 طول می کشه اینجوری . قاطی کردم گفتم ماشالا چقد روحیه می دین شما ! بعد طبقه ی بالا که رفتم تو سالن . صدای بیس زدن های ضبط سیاوش و یادم می اومد که اون موقع برق نبود حتی امتحان کنیم . سی دی ها رو که خونه جا گذاشته بودم . پس این سی دی کیه داره می خونه . بعد دیدم سارا مث این دی جی ها کنار ضبط و باند ایستاده . با مائده و نوشین و نرگس و سارا و مهسا و شادی و محیا و زهرا و یاسمن و نگین و بهناز و نعیمه و زهرا و ستاره و اون یکی ستاره و نسترن و فرناز و سولماز و درنا و مهرناز و المیرا و سمیرا و و و کلی رقصیدیم . هی می رفتم پشت پرده که اس ام اس هام برسه . پشت اون پرده ی مضحک مزخرف که من حتی نتونستم بابامو ببینم . آخرای عروسی یه کم حالیم شد چی به چیه . کلی با هدا رقصیدیم . عکس گرفتیم . خندیدیم . با او چشمای اشکالو که موقع عقد همه مون گریه کردیم . فضا سنگین بود خیلی . عکس خانوادگی خانواده های عروس و داماد . همه چشما خیسه توش . شام که هیچی نخوردم . همه می گفتن چقد فسنجونش خوشمزه بود . من می گفتم آره من یه قاشق خوردم . بعد عروسی ... تو ماشین سیاوش چپیدیم و هی من از ماشین المیرا می پریدم بیرون می گفتم تا من نیومدم راه نیفتینا . دنبال مسکن واسه هدا می گشتم . الهه رفته بود تو ماشین عروس بیرون نمی اومد =)) . اوضاعی بود . به شمیم می گم جای خالی دارین توی ماشینتون فرناز بیاد اونجا ؟ می گه ما می خوایم هی سیگار بکشیم ها . چه ربطی داشت اصن ؟ تو اون اوضاع می رم با پسرعمو های مامان سلام علیک می کنم . می گن شما نیکو خانومی ؟ باورشون نمی شد . ها ها . لوس می کردن خودشونو . بعد تو اون هیری ویری یهو همه ی اس ام اس هام فیلد می شد . آخرش چپیدیم تو ماشین سیاوش و اون قدر بوق بوق کردیم و آهنگ بلند کردیم . ستاره اینا هی می گفتن همسایه ها خوابن . منم الکی می گفتم اصلاً اینجا مسکونی نیست . هر چی می گرفتمش نمی شد . زنگ زد . جیغ جیغ های تو ماشینمونو به زور من گوش داد =)) . از صداش معلوم بود خوب نیست و تو همون گیر و دار یهو ماشین دوستای حامد چیپید جلو ماشین ما و هدا اینا پیچیدن تو حکیم و ما ادامه ی چمران رو رفتیم . جا موندیم . رفتیم از دم در خونه ی ما دور زدیم به هدا زنگ زدیم گفتیم منتظر ما وایسین . دور شمسی قمری زدیم تو اتوبان ها تا رسیدیم به هدا اینا . دم در خونه کلی عکس گرفتیم و جنگولک بازی در آوردیم . اون موقع هنوز حالیم نشده بود که چی به چیه . رفتیم بالا خونه ی هدا اینا . موهاش درد می کرد . یه شونصد تا گیره و سنجاق از تو موهاش در آوردم . یه دو لیتری آب خوردم فقط از تشنگی . از خونشون که اومدیم . مامان اینا من و ستاره رو گذاشتن خونه ستاره اینا . تازه داشت حالیم می شد که چی به چیه . اما هیچی بدتر از فردا شبش نبود . سر شام عمو اینا هم خونمون بودن . اس ام اس زدن به هدا که زود بیا و گریمه . یهو زدم زدم گریه . رفتم تو اتاق . مامان اون قدر بغلم کرد . بعد پاتختی بود . هدا حامد اومدن . خب اما الآن که جند روز از عروسی می گذره تازه داره حالیم می شه که هدا رفته خونه ی خودش دیگه . دلم برای بچه های دانشگاه تنگ شده . دلم برای مائده تنگ شده . بشینیم با هم حرف بزنیم . با اینکه هم حنابندون اومد هم عروسی اما زیاد ندیدمش . بشینیم با نوشین دوغ بخوریم و شیرازی حرف بزنیم هی با هم . هی بخندیم الکی مث این الکی خوشا . برق که هی میره و آب که فشارش شبیه شیر سماوره و هوای داغ این روزا حالمو بد می کنه و انگار داریم تو مناطق محروم زندگی می کنیم . دوری هایی که هی هست و دلتنگی هایی که هست و فاصله ها فاصله ها که هستن هنوز و هیچ راه حلی براش ندارم و خب دارم سر می کنم و دوس دارم استراحت کنم یه مدت و خوش باشم و فک نکنم به اینکه فاصله هست و فک نکنم به اینکه فعلاً معلوم نیس چه جوری باید بگذره و یه مدت باید حواسم به مامان بیشتر باشه و الهه که هر شب موقع خواب می رم پیشش که اونم موقع عقد با چشمای معصوم کودکانه اش چقدر غمش بود و گریه کرد . بابا که حواسش به من هست و نیست . هست و نیست . هست و نیست . که البته منم برای اون همینم . حواسم هست و نیست هست و نیست هست و نیست . از بعدازظهر های داغ تابستون متنفرم و به بهانه های دانشگاه و رسانه و کلاس که دیگه نیستن . برم چند تا تئاتر خوب ببینم . دیروز رفتیم گالری عکس یکی از بچه های رسانه تو خانه هنرمندان . چهلم نادر ابراهیمی هم بود . نشد زیاد بمونم . شب سی نفر مهمون داشتیم و نمی شد . کتاب هامو دوباره دست گرفتم و می خوام یه برنامه ی فشرده هم واسه فیلم دیدن بذارم که کلی عقب موندم گمونم . خیلی وخت بود دلم می خواست بی ویرایش و بی هیچی یه پستی بنویسم و فک نکنم که همه چی می گن . نوشتم . امروز هم روز تولد امام علی ئه و اون بیته که می گه آنان که علی را چو خدا می دانند - کفرش به کنار ، عجب خدایی دارند همش رو زبونمه . دلم می خواست خدا چند روزی تعطیل می کرد این سیستم ثواب و گناه رو و می فهمید که خدا بودنش به کنار چقدر بی هوا خوبی می کنه بهم گاهی که فقط تو یه لحظه هایی ازش یه چیزایی می خوام . این پست فاطمه هم که دوباره من را دلتنگ می کند .
پ.ن :کلاً هم همه مون هم یه جور بی جوری مونه .
پ.ن :کلاً هم همه مون هم یه جور بی جوری مونه .
اشتراک در:
پستها (Atom)
