۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه
من راه می روم . من فقط راه می روم و سعی می کنم که پایم پیچ نخورد . روی خاک راه می روم . روی آسفالت . روی سنگ . روی خشت . روی کوه . روی علف . روی آب . من راه می روم . من روی همه شان راه می روم و سعی می کنم پایم پیچ نخورد . روی شمع راه می روم . پایم فرو می رود . شمعش می بندد . پایم جا می ماند در آن عمیقی ِ فرو شده . من راه نمی روم . نمی توانم . جا می ماند . صبر می کنم . باز شمع را داغ می کنم . پایم می سوزد . شمع آب می شود . پایم بیرون می آید . من راه می روم . سنگ ها تیزند . من اما راه می روم . روی آب . من می افتم . مرا می خندند . من اما را می روم . روی آب . روی تمام راه هایی که راه نیستند من اما راه می روم . شبیه خوابگرد ها شده ام . پاهای خواب هایم هم راه می روند . من فقط راه می روم . گریه های بی صدا شمارش می گیرند . من راه می روم . قهقهه ها صوت می بازند ، من راه می روم . عرق می ریزم راه می روم . به خود می لرزم راه می روم . من فقط می دانم که باید راه بروم و این پاها اگر بایستند ، فرو می ریزم . می افتم . دیگر راست قامت نخواهم شد . می میرم . من باید راه بروم . روی تمام این برگ های خشک و برگ های خیس و روی تمام این سنگریزه های باغچه ها و روی رودخانه های لجن خیز شده و من باید راه بروم . من نمی خوابم . من راه می روم .
۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه
آدم های "خوبی" دور و برم هستند که زیادند . آدم های "بدی" هم هستند که کم نیستند اما خیلی هم توی چشمم نمی زنند . چند نفری هم آدم "خیلی خوب" دور و برم هستند . از جمع این همه آدمی که هستند ، یک نفر حرف من را نمی فهمد . یک نفر درد من را نمی فهمد . و یک نفر به آن همه تارهای حنجره ی من فکر نمی کند وقتی که می لرزند بس که هق می زنم و بعد خشک می شود و تراژدی تک نفره ام به پایان می رسد . نمی فهمند . می دانید چرا ؟ چون همه شان مرا می شناسند . بروم به یک آدم که مرا نمی شناسد بگویم این درد من است ؟ به خدا قسم مثل ابله ها سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین می کند و من شاید در گوشش بزنم و پرتش کنم وسط خیابان تا بمیرد . یک نفر نیست به من بگوید لعنتی ! خسته ای ؟ داغانی ؟ له شدی در این همه مدت ؟ ساکت شده ای چرا این قدر ؟ تو چرا خنده هایت نیست آنجور که بود همیشه ؟ تو چرا تلخ شدی این همه و سنگینی ؟ هیچ کس نیست . می دانید چرا ؟ چون همه مرا می شناسند و هیچ وقت کسانی که تو را بشناسند چانه ات را بالا نمی گیرند و رک به تو نمی گویند "تو چه مرگت شده ؟ " می دانی چه کار می کنند ؟ یا ترحمت می کنند . یا مهربانی می کنند . یا خشمت می کنند . یا ترکت می کنند . این روزها همه اش دارم به این فکر می کنم که چرا هیچ کسی حرف آن یکی را نمی فهمد ؟ چرا تا من می خواهم حرف بزنم ، آنکه روبرویم نشسته خواه نزدیک خواه دور خواه زن خواه مرد ، خیال می کند می خواهم خوارش کنم ؟ چرا همه به خودشان شک دارند ؟ چرا همه خیز برداشته اند تا تو جمله ات به نقطه برسد و تو را تکه پاره کنند ؟ چرا وقتی یک نفر خسته از راه می رسد و بغضش را می بینید در آن گلوی باد کرده و در آن چشم های مغموم و در آن صدای آرام و می گوید :" من خوب نیستم." از او دور می شوید . چون می گویید ازش که می پرسم چه شده است حرف نمی زند . می گوید چیزی نیست . خب لعنتی اصرار کن . پیله کن تا این بغض بشکند و آن بدبخت خلاص شود . بغلش بگیر . نگاهش کن . گرمش کن . چرا بلد نیستید شما هیچ کدامتان ؟ چرا همه تان یک مشت سر هم بند شده اید که صرفاً هستید ؟ من به خدا قسم این بودن های سرسری به دلم نمی چسبد . یک نفر نیست حرف مرا بفهمد . یک نفر نیست که یک جور تازه ای آدم را آرام کند . همه شان می خواهند بپرسند امروز چه اتفاقی افتاده است ؟ همه شان می خواهند همه چیز را به بی خوابی ربط بدهند به خستگی به درس به کار به دانشگاه به راه به ترافیک به پول به نمره به استاد به گرانی به مملکت به گواهینامه به احمدی نژاد به سرماخوردگی به بی نظمی به پا درد به دندان عقل به کوفت به زهرمار . یک نفرشان نیست که بگوید دختر حسابی تنگت آمده است . خسته شده ای . حق داری . داد بزن . دعوا کن . یک چیزی را بشکن . همه شان شعر می بافند . همه شان ابله فرض می کنندت . فردایش اس ام اس و زنگ هایشان پشت هم قطار می شود که عزیزم خوبی ؟ د لعنتی ها اگر من خوب بودم در این وامانده که می دانم همه تان می خوانید اراجیف سر هم نمی کردم . هی نپرسید خوبی خوبی خوبی ؟ خوب نیستم ! دارید می بینید همه تان . هی مدام من را کلافه نکنید . مدل مهربانی هایتان را عوض کنید . با یکی تان بشود از درد گفت و نصیحت نکنید . با یکی تان بشود از اشتباه ها گفت و در جا توی چشم آدم نزنید . شما چه تان شده است آدم ها ؟ مگر نه اینکه خوبید ؟ مگر نه اینکه من هم سعی کردم برایتان خوب باشم ؟ دست کم قدری من را بفهمید این روزها . همین روزهاست که استعفا دهم و بگویم نخواستم خدا جان . اگر می دانستم به زور دستم را می گیری و می کشانی و بعد 20 ام به 21 نرسیده می خواهی این طور تک تک موهایم را بکنی لج می کردم نمی آمدم . به شرفم قسم لج می کردم و نمی آمدم . یک نفر نیست من را بردارد ببرد یک جای دور که ماشین نباشد و ترافیک نباشد و راه نباشد و هیچ چیز نباشد و خدا باشد . خدا خیلی بیشتر باشد و من مثل آدم بگویم من نا شکر نیس تم و تو خودت داری می بینی . داری می بینی تو خدا می بینی ! و خدا بگوید که می بیند و می فهمد و من کمی دلم آرام بگیرد که خداهه اگر تحویلم نمی گیرد دست کم دارد مرا می بیند .
خوب نیستم . من خوب نیستم .
خوب نیستم . من خوب نیستم .
۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه
ماندن
آن لحظه ای که از در تنگ یک سینمای پیر در خیابان جمهوری بیرون می آیم ، پاییز جست می زند به آستین هایم . پیراشکی می خورم و شکلات به لب هایم می چسبد . هوا تاریک شده است و ساعت 6 و ربع عصر است . و فکر می کنم به "ماندن" و به لحن سوالی مینای کنعان . و چشم هایم از نورهای قرمز چراغ ماشین ها پر می شود و در صف انبوه عابر پیاده می ایستم . و به آدم های نگران نگاه می کنم . به "ماندن" فکر می کنم . به چشم ها که حرف می زنند . و پشت سرعت اتوبوس های آبی و سبز جا "می مانم" . به صداها گوش می دهم . به "انبوه" فکر می کنم . به "توده" به "حجم" . و باز برمی گردم به "ماندن" . به "ماندن" شکل می دهم . به "ماندن" فعلیت می بخشم . و خودم را می ریزم در قالب استوانه ای شکل ِ "ماندن" . شکلات چسبیده به لب هایم را می خورم هی و تمام می شود و من فکر می کنم هنوز "مانده" . تاکسی نیست . و من رانندگی بلد نیستم هنوز . و گندش را در آورده ام با این ترس به ظاهر مضحک . و من تنبل نیستم . و همه می دانند . و همه دعوا می کنند که رانندگی بلد نیستم . موهایم زیر مقنعه درد گرفته است . از بس یک شکل "مانده" . باد نخورده . تاب نخورده . دست نخورده . چندین و چند ساعت . به "ماندن" فکر می کنم .چندین و چند ماه . چندین و چند سال . قدم بر می دارم هی . . گر می گیرم . گیج می روم . گرم می شوم . ماشین ها همین طور بی حرکت "مانده اند" پارکینگ . و من رانندگی بلد نیستم هنوز . پیراشکی سر دلم "مانده" . لرز می گیرم . حرف می زنم . خوب حرف می زنم . رضایت دارم از حرف زدنم . "ماندن" در فکرم لول می خورد . دیر می رسم خیلی . و خوب نیست . و آسان نیست . با "ماندن" خواب می روم . و تنها نیستم . و خوشبختی گشتن نمی خواهد . کاویدن ندارد خوشبختی . دیدن ، خوشبختی است . ببینی که داری . آن چیزهایی که در لحظه آنچنان شادت کند که اشک بریزد به چشمانم . درست جلوی در نان فانتزی که منتظری پیراشکی به دستت بدهد آن مرد که سفید تنش بود و جلوی تو ایستاده بود .
بگویم ... با این همه پیچ و تاب زندگی که دارد زود پیرم می کند ، از "ماندنم" خوشبختم .
بگویم ... با این همه پیچ و تاب زندگی که دارد زود پیرم می کند ، از "ماندنم" خوشبختم .
۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه
نمی دونم . نوزدهم یا بیست و یکم شهریور . گمونم نوزدهم . انی وی سالگرد وبلاگ نویسیم بود . از 81 تا حالا . خبر رسید که واسه بار دوم باز فیل.تر شدم/شدیم انگار و نمی دونم چی وبلاگ منو/مونو دارن فیل.تر می کنن . فک کنم دکمه بنفش وبلاگم رنگش جیغ باشه . احتمالاً دلیلشون همین بوده . ببین نگا ... اصن مهم نیس واقعاً دارم چی می نویسم . اصن نمی خواستم چیزی بنویسم حتی در مورد سالگرد . چون به نظرم اصلاً مهم نبود . اما الآن اون قدر حالم بد هست که دقیقاً یک موضوعی مثل فیل.تر شدن بلاگ اسپات رو پرچم کنم و تمام ناراحتیامو سرش آوار کنم . خب . پرچم کردم . حالا هم میرم لاست ببینم . یا کتاب بخونم . یا کانورسامو بشورم . که صرفاً به هیچی فکر نکنم جز شستن چرک کانورسام که از بس انداختمشون تو ماشین دارم داغونشون می کنم . میرم .
۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه
۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه
من ... هرگز دلم نمی خواسته مرد باشم . هرگز دوست نداشتم لطافت های زنانه ام را با قلدر بازی مردانه عوض کنم . هرگز دوست نداشتم جای زیبایی زنانه ام ، جذبه ی مردانه داشته باشم . هیچ وقت از جنسیت خودم ناراضی نبوده ام . همیشه از ظرافت های دخترانه ام لذت برده ام و بخشی از خوشی زندگی ام بوده اند . اما نمی دانم چرا وقتی حرف از چیزهای خیلی به ظاهر ساده و پیش پا افتاده می شود ، و من نبودشان را در زندگی ام حس می کنم ، یک لحظه و تنها یک لحظه در دلم می گویم : خوش به حال مردها ... حرف از احساسات زنانه ام می زنم و حالا کاری نه به حقوق زنان دارم و سیاست و جامعه و این ها . من از احساساتی حرف می زنم که از بس تجربه نشده اند ، باید خوابشان را ببینم . از هزاران شب هایی که دلم می خواست پسر بودم و تنها در خیابان ها پرسه می زدم . در هزاران دفعه ای که دلم می خواست تنها به شهرهای دور سفر کنم . از هزاران باری که جایگاه آنها را پر توجه تر دیدم و احساس اقلیت کردم . از اینکه دلم می خواست می توانستم خیلی کارها را تنها تجربه کنم بی آنکه ترس وجودم را پر کند . از همین ساده هایی که پیش می آید و خیلی راحت ، از بس تکرار شده اند ، فراموشش می کنم . از لحظه ی انتخاب واحد که درس بعد از تاریکی هوا برندارم که می دانم برگشتن مکافات است . من از ترسیدن از صدای قدم هایی که در کوچه نفس های تو را دنبال کند . از هزاران ماشینی که وقتی برای رفتن به دانشگاه با مقنعه ی سیاه ایستاده ای ، توقف می کنند و صدای ترمزهایشان تو را آزار می دهند . از این همه کثافتی که شب و روز در حرف هایشان حل شده است . من از آرزوی شب هایی می گویم که دلت می خواهد ماشین را برداری و برای خودت بروی تا هرکجا خواستی . بروی یک جا ، بالای یک بلندی بنشینی و مثلاً بلد باشی فلوت بزنی یا یک سازی شبیه آن و آن بالا برای دل خودت ساز بزنی فقط . من از این جامعه ی مردسالار چیزهای بزرگی نمی خواهم چون می دانم ظرفیتش را ندارد چون می دانم چنین آزادی هایی را ندارد که ب من بدهم . من از حقوق و ماده هایش نمی توانم خیلی از آزادی ها را بخواهم چرا که اصلاً بندی برای غلیان احساساتی اینچنین در نظر نمی گیرند . چرا که وقتی سر تحصیل و حضانت و طلاق و ارث و دیه اش حاضر به بحث نیستند ، حالا من بیایم پشت کدام تریبون از احساساتم حرف بزنم که شبانه روز در دلم تو سری می خورند ؟ من دلم می خواست یکی از همین شب ها ، می رفتم بام تهران می نشستم و فلوت داشتم کاش و بلد بودم فلوت بزنم و می ماندم . و نمی ترسیدم . و من دلم می خواست یک بلندی که چراغ هایش را بشمارم و ستاره هایش را . و ساز بزنم و هوا باشد و آدم نه . من دلم از این چیزها می خواهد و شاید از بس قناعت کرده ام ، احمق شده ام . نمی دانم . نمی دانم . اما این صدای فلوت که دارد می زند و این یک ساعت مانده تا سحر و این هوای دزد پاییز و این بادها ... تو می گویی من مست نمی شوم ؟ تو می گویی عقل از سر من نمی پرد ؟
فلوت می زند همین طور و من دلم چقدر می خواهد که مرد بودم برای یک ساعت و شاید اگر بودم دیگر از این چیزها نمی خواستم و دیوانه شده ام . می دانم .
فلوت می زند همین طور و من دلم چقدر می خواهد که مرد بودم برای یک ساعت و شاید اگر بودم دیگر از این چیزها نمی خواستم و دیوانه شده ام . می دانم .
۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه
در آینه ، به چشم هایم که نگاه می کنم ، چیزهای تازه ای پیدا می کنم که تا چند وقت پیش نبود . سازگاری هایی را بلد شده ام که نبوده اند . لطافت هایی را پیدا می کنم که گمشان کرده بودم . صبوری هایی را پیدا می کنم که قبلا کمتر از این بودند . حالا بیشتر شده اند . خوب تر که نگاه می کنم در چشم راستم خط خیلی باریک صورتی رنگی را می بینم که از کنار مردمکم شروع می شود و تا سفیدی های تهش امتداد پیدا می کند . مویرگ . نگاهم صورت آینه را لمس می کند . بیشتر . بیشتر . در چشمم خستگی هایی را می بینم ، ترس هایی را . تحمل ها و قشنگی هایی را می بینم . گودال چشمانم ، به رنگ قهوه ی نرم . چشمانم گذشتن هایی دارد و خیرگی هایی . گستاخی دارد و آرامی هایی . چشمانم خیلی زیاد بیست ساله شده اند . آنقدر بیست ساله شده اند که گاهی گریه می کنم تا کوچک و کوچک تر شوند . دو ساله شوند و پنج و ده ساله .
چشمانم در این بیست پله هی بالا و پایین و بپر و بازی می کنند و گاه ، یک جا در پله ی صفر می نشانمشان و عسل می خورانمشان . تا از این همه سخت ها که ساده از سر می گذراند ، شیرین شوند .
شیرین .
آینه در نگاهم تمام می شود . و در گودال پر از تازه های چشمانم ، قهوه ی نرم می ریزم .
تلخ .
چشمانم در این بیست پله هی بالا و پایین و بپر و بازی می کنند و گاه ، یک جا در پله ی صفر می نشانمشان و عسل می خورانمشان . تا از این همه سخت ها که ساده از سر می گذراند ، شیرین شوند .
شیرین .
آینه در نگاهم تمام می شود . و در گودال پر از تازه های چشمانم ، قهوه ی نرم می ریزم .
تلخ .
۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه
دو تا مسکن را با یک لیوان آب کامل فرو می برم . سبد انگورهای شسته را از کنار سینک بر می دارم و لم می دهم روی کاناپه و به لاک صورتی کم رنگ لب پریده ی انگشت اشاره ی دست چپم نگاه می کنم . سر کار نرفته ام . بعدازظهر است . چشم هایم از گریه پف کرده است .انگور می خورم . مامان دورتر نشسته ترجمه می کند . می گویم : سارافون چهارخانه ام را کوتاه می کنی مامان ؟ مامان همان طور که سر از روی کاغذهایش بر نمی دارد می گوید : آره . عصر . بهتری ؟
یک دانه انگور دیگر می خورم . می گویم : بهترم . Lost ببینیم ؟
مامان عینک ظریفش را بر می دارد و می آید کنارم می نشیند . بغلم می گیرد .
سبد انگورها را در بغلش می گذارم و می روم دی وی دی بیاورم .
مامان می گوید : نیکو کار نداری ؟
از دور می گویم : دارم . عصر .
انگور می خوریم و هر دو کارهایمان را می گذاریم برای عصر .
بهتر می شوم .
یک دانه انگور دیگر می خورم . می گویم : بهترم . Lost ببینیم ؟
مامان عینک ظریفش را بر می دارد و می آید کنارم می نشیند . بغلم می گیرد .
سبد انگورها را در بغلش می گذارم و می روم دی وی دی بیاورم .
مامان می گوید : نیکو کار نداری ؟
از دور می گویم : دارم . عصر .
انگور می خوریم و هر دو کارهایمان را می گذاریم برای عصر .
بهتر می شوم .
اشتراک در:
پستها (Atom)
