" گوید : همچنان که تو آیات ما را فراموش می کردی ، امروز خود فراموش گشته ای "
طه - 126
پ.ن : گمشدگان
با صدای تار ، گریه که نه , می شود زار زد :)
۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه
۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه
تلفن را که روی دستگاه شارژ گذاشتم ، خودم را روی فرش پهن کردم طوری که پاهایم را چسبانده بودم به شوفاژ . جوراب مچی کوتاه سفید پایم بود و پاهایم اولش نمی سوخت . بعد که نوک انگشت هایم سوخت ، غلتیدم روی تمام جزوه های پراکنده و روی گوشی و روی اتود و شکلات نصفه نیمه ی روی زمین . به پرده نگاه می کردم که نور دم غروب یک روز برفی ، رنگش را قرمز کرده بود . شلوارم تا زیر زانو بود . تمام پشت دو پایم و ساق ها تا دم مچ یخ کرده بود . دست هایم را تند تند رویشان می کشم که گرم شوند . دلم لحاف می خواهد . بلند می شوم خودم را در آینه قدی جلوی در ورانداز می کنم . شبیه همیشه نیستم . قیافه ام مثل احمق ها شده . خمیازه می کشم و روی جزوه هایم راه می روم . داغی سر انگشتانم از بین رفته . در اتاق آخری را می بندم که سوز می راند به بیرون . ژاکت راه راهم را از روی تخت ور می دارم و تنم می کنم . همین طور که به طرف آشپزخانه می روم ، اس ام اس جواب می دهم و بعد گوشی را روی کابینت آشپرخانه می گذارم . فنجانم سفیدم را از کنار سینک بر می دارم . دانه های قهوه ی صبح تویش خشک شده اند . آب گرم را باز می کنم ، فنجانم را می شورم و چای ساز را روشن می کنم که داغ شود . صدای تلفن می آید ، می روم جواب دهم که قطع می شود ، شماره را نگاه می کنم ، لابد اشتباه زنگ زده است ، ناآشناست . آب چای جوش می آید . چای می ریزم در فنجان . خوشرنگ . گوشی را از روی کابینت بر می دارم . می آیم داخل اتاق . فنجان را روی میز می گذارم ، صدای دیمین رایس را زیاد می کنم ، به هال بر می گردم ، جزوه هایم را از روی زمین جمع می کنم و دسته دسته . بر می گردم به اتاق ، فنجان را از روی میز برمی دارم و لپ تاپ را ور می دارم می آورم بیرون و می گذارم روی صندلی پیانو . دیمین رایس را بلندتر می کنم . جلوی موهایم را شانه می زنم و کش گیس های دو طرفم را باز می کنم و دوباره می بندم . به آشپزخانه می روم تا یک حبه قند بردارم . روی کابینت ها دنبال گوشی ام می گردم . یادم می آید که با خودم به بیرون برده ام . کنار جزوه ها پیدایش می کنم . به شوفاژ تکیه می زنم و پاهایم را جمع می کنم و می نشینم . ساق پاهایم یخ کرده . به قسمت اسپنسر در جزوه رسیده ام ، چای می نوشم و صدای اس ام اس می آید . دیمین رایس دارد می خواند : اَند سو ایت ایز ... آه ... من چقدر درس دارم . من هنوز امتحان هایم تمام نشده ، دستم را محکم روی جزوه هایم می کوبم تا اتودم را پیدا کنم ... چای داغ ، گرمم می کند . حتی ساق پاهایم را . دِ بلواِرز داتر ریپیت می شود و من صفحه ی سی و چندم جزوه ام هستم ...
تو اینا رو نمی فهمی . می دونم که فقط دارم واسه خودم می گم .
کلاً دیگه تلاش نمی کنم کسی درست منظورمو بفهمه و جالب اینه که یکی از مواردی که سابق منو عذاب می داد این بود که کسی منظورم رو بد بگیره یا برداشت غلط داشته باشه . یه جورایی یعنی اصل مطلب فراموش بشه دیگه . اونی که من می خوام به مخاطبم بفهمونم ، اونی نباشه که مخاطب من می فهمه . یا ... چه جوری بگم بهت ؟ ببین , خب , منظورم اینه که من یه چیز بگم بعد تو دقیقاً همونی که مورد نظر من هست رو از حرفم بیرون نکشی , بعد بیای یه فرضیاتــ ... هممممم , متوجه منظورم می شی ؟ خب , یه چیزی بگو یه تغییر بکن یه چمیدونم یه عکس العملی از خودت نشون بده من ببینم چقد فهمیدی , ... ببین خب باشه , اوکی از اول , فقط تمام حواستو به من بده , ببین , من داشتم می گفتم که تو حرف من رو نمی فهمی , بعد گفتم که یه جورایی انگار واسه خودم حرف می زنم دیگه , بعدش اومدم برات توضیح بدم که من اخیراً دیگه اصلاً وختم رو صرف نمی کنم تا به آدم روبروم حرفمو درست حسابی حالی کنم , بعد یعنی اینکه تو هر چی خواستی فکر کنی مختاری , فهمیدی ؟ الآن این حرفمو فهمیدی ؟ همین جمله ی آخرمو فهمیدی یا بازم هر چی خواستی تو اون مخ پوکت واسه خودت بافتی ؟ چه جوری حالیت کنم ؟ وایسا ببینم کن یو اسپیک انگلیش ؟ یا نه , هـمممممم , ببین می خوای رو کاغذ برات بنویسم منظورم رو ؟ آخه منظور رو که نمی شه نوشت ... خب خب می خوای اصلاً تو خودت کجای حرف منو نمی فهمی من برات بازش کنم . آخه آخه همش واضحه . من دارم می گم من هیچ تلاشی نمی کنم حرفمو بهت بفهمونم . آخه این هم دیگه نفهمیدن داره ؟ اصن مگه فهمش کاری داره ؟ خب من چه جوری بگم که تو متوجه شی . با تو ام ! می گم می فهمی حرفامو ؟
کلاً دیگه تلاش نمی کنم کسی درست منظورمو بفهمه و جالب اینه که یکی از مواردی که سابق منو عذاب می داد این بود که کسی منظورم رو بد بگیره یا برداشت غلط داشته باشه . یه جورایی یعنی اصل مطلب فراموش بشه دیگه . اونی که من می خوام به مخاطبم بفهمونم ، اونی نباشه که مخاطب من می فهمه . یا ... چه جوری بگم بهت ؟ ببین , خب , منظورم اینه که من یه چیز بگم بعد تو دقیقاً همونی که مورد نظر من هست رو از حرفم بیرون نکشی , بعد بیای یه فرضیاتــ ... هممممم , متوجه منظورم می شی ؟ خب , یه چیزی بگو یه تغییر بکن یه چمیدونم یه عکس العملی از خودت نشون بده من ببینم چقد فهمیدی , ... ببین خب باشه , اوکی از اول , فقط تمام حواستو به من بده , ببین , من داشتم می گفتم که تو حرف من رو نمی فهمی , بعد گفتم که یه جورایی انگار واسه خودم حرف می زنم دیگه , بعدش اومدم برات توضیح بدم که من اخیراً دیگه اصلاً وختم رو صرف نمی کنم تا به آدم روبروم حرفمو درست حسابی حالی کنم , بعد یعنی اینکه تو هر چی خواستی فکر کنی مختاری , فهمیدی ؟ الآن این حرفمو فهمیدی ؟ همین جمله ی آخرمو فهمیدی یا بازم هر چی خواستی تو اون مخ پوکت واسه خودت بافتی ؟ چه جوری حالیت کنم ؟ وایسا ببینم کن یو اسپیک انگلیش ؟ یا نه , هـمممممم , ببین می خوای رو کاغذ برات بنویسم منظورم رو ؟ آخه منظور رو که نمی شه نوشت ... خب خب می خوای اصلاً تو خودت کجای حرف منو نمی فهمی من برات بازش کنم . آخه آخه همش واضحه . من دارم می گم من هیچ تلاشی نمی کنم حرفمو بهت بفهمونم . آخه این هم دیگه نفهمیدن داره ؟ اصن مگه فهمش کاری داره ؟ خب من چه جوری بگم که تو متوجه شی . با تو ام ! می گم می فهمی حرفامو ؟
۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه
وقتی هوا خیلی سرد است ، وقتی از سرما می لرزی ، وقتی یخ می زنی ، مدت زمان کوتاهی لازم است تا بدنت ، تمام تنت بی حس شود و سردت باشد اما سرما را نفهمی .
تا بی حس بی حس بی حس شوی .
این مدت زمان برای من کوتاه نبود ، بلند گذشت .
اما اکنون دارم روند تدریجی " بی حسی " را طی می کنم .
چند روزی فکر کردم که چه بنویسم و چه طور ,,,
تا بی حس بی حس بی حس شوی .
این مدت زمان برای من کوتاه نبود ، بلند گذشت .
اما اکنون دارم روند تدریجی " بی حسی " را طی می کنم .
چند روزی فکر کردم که چه بنویسم و چه طور ,,,
۱۳۸۶ دی ۲۵, سهشنبه
۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه
۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه
۱۳۸۶ دی ۱۴, جمعه
دیروز صبح که داشتم از خانه بیرون می رفتم , برف می آمد , یک لحظه به خودم آمدم و دیدم نمی دانم آخرین پست وبلاگم چه بوده است و هر چه تلاش کردم دیدم یادم نمی آید همین سه جمله ای که برای پست زیر نوشته ام دقیقاً چه بوده است . فکرش آن قدر عصبی ام کرد که همان طور با اخم ، خیره به درخت توی کوچه روی پله ها ایستاده بودم بلکه یادم بیاید و بتوانم بیرون بروم , و اگر یادم نیامد همان موقع بیایم خانه و چک کنم که آخرین پستم چه بوده است . پست مهم نبود ! اینکه من یادم نمی آمد چه نوشته ام داشت دیوانه ام می کرد . آخرش یادم نیامد و برنگشتم ببینم چه نوشته ام . و یعنی نخواستم که برگردم , فقط وقتی اولین گامم را روی برف ها گذاشتم این نکته یادم آمد که دقیقه ی 3:07 آن آهنگ حال من را دگرگون می کرد .
نمی دانید چه اعصابی از آدم ریز ریز می شود . دیوانه می کند . بفهمید لطفاً جماعت .
پ.ن : 3:07
نمی دانید چه اعصابی از آدم ریز ریز می شود . دیوانه می کند . بفهمید لطفاً جماعت .
پ.ن : 3:07
۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۶ دی ۸, شنبه
۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه
۱۳۸۶ دی ۱, شنبه
به دعوت سارای اسپریچو :
من این روزا اینا رو دوست داشتم و دوست می دارم و اینا :
1. تمام صبح هایی که کلاس می پیچونم و می گیرم می خوابم تا ظهر .
2. این سی دی جدیده که پر از اُلد سانگه و محشره و حامد سلکشن درست کرده .
3. چای های بعد از 12 نصف شب که خودم دم می کنم و برای مامان هم می ریزم
4. تمام عصرهایی که نمی خواد تو صف تاکسی و اتوبوس بایستم چون هدا می یاد دنبالم و تا خونه رو صندلی ماشین لم می دم و آهنگ های معرکه گوش می دیم .
4. امتحان نیم ترم کباری که فهمیدم از پنج ، سه شدم با یه بار خوندن اون هم به زور
5 . " هیس " خوردن با مائده تو حیاط دانشگاه
6. شال گردن خوشرنگم با اون خط خط های زردش
7 . رسانکی که دارد راه می افتد و ریپورت نویسی برایش
8. اس ام اس های فاطمه از مالزی
9. عکس و عکس بازی
10 . نیو فلدر سیکس روی دسکتاپ
11 . بابا که بین روزها بهم زنگ می زنه و می گه فقط خواستم حالتو بپرسم
12 . انجمن صنفی روزنامه نگاران
13 . غیرمنتظره های خوشایندی که برام پیش می یاد یهو
14 اس ام اس نوشین که خبر تبرئه ی سه تا بچه های امیرکبیر رو بهم داد
15 . این کتاب جدیده
16 . کانورس آل استار خوشرنگ جدیدی که خریدم
17 . رادیاتور داغ کنار در ورودی دانشگاه که سردمه می رم روش می شینم
18 . دیوونه بازی با بچه های هدف دار
19 . هراتس که یکهو می گوید حس می کند دلم برات تنگ شده , ستیز
20 . لبخند های نانکلی تو آموزش وختی بهش سلام خسته نباشید می گم - فک کن ! - توهم .
21 . " یه چیزی تو مایه های " گفتن های مائده
22 . مامان که بهم زنگ می زنه می گه بیا برات نون سنگک داغ خریدم
23 . دعاهای اس ام اسی که هر روز بابا برام می فرسته .
24 . " لاین کینگ " گفتن های هدا بهم
25 . از راه که می رسم ، الهه می گه مشقامو تموم نکردم ، ابروهامو که بالا می برم می خنده می پره بغلم می گه : شـــــــــــوخـــی کردم
26 . " ما خوب نمی شیم " گفتن های جلال
27 . این لحاف سبز و زرده که خیلی گرمه و تازه مامان برام خریده
28 . زی نشینی و بعدش شیش و هشت گوش دادن تو ماشین
29 . چشمامو که می بندم و سرمو از ماشین می برم بیرون و باد یخ می زنه به پیشونی و سر و صورتم و بعدش سر درد می گیرم بدجور .
30 . اخبار نخوندن و نشنیدن چند روزه برای بازیابی اندکی آرامش که مثل از دنیا بی خبرها بودم .
31 . ریفرش کردن مدام پروفایل یاهو سیصد و شصت
32 . ایستک هلو با ساندویچ بدمزه ی دانشگاه
33 . جزوه ی نظریه یک اَم با پاشا - فک کن درس اختیاری رو با پاشا ورداشتم ! - که از بس کامله قربون صدقه اش می رم
34 . صبح ها که تو کوچه آقای نادر رفتگر رو می بینم سلام می کنم هی حال بابا مامانو می پرسه ازم ، خنده ام می گیره .
35 . پل شریعتی
36 . اس ام اس های پر از دو نقطه ستاره ی نرگس که حالمو خوب می کنه
37 . " پـــِــخ " گفتن رو سر و صورت این و اون
38 . الهه که می یاد می گه ستاره و بیست و اینا گرفته بعد با ذوق تعریف می کنه
39 . گریه ی یکباره ی بلند و طولانی ِ بعد از دیدن اون خواب وحشتناک و زجرآور .
40 . لحظه هایی که یکهو حس می کنم آدم بدی نیستم خیلی ، خوب ام تا یه حدی ، آروم می شم .
بازم هست ، حال ندارم دیگه بنویسم . کلاً چیزای کوچیک کوچیک بیشتر از اتفاق های بزرگ خوشحالم می کنه . این روزا ؟ نه کلاً ، یعنی معمولاً این طوریه .
اینم از این .
من این روزا اینا رو دوست داشتم و دوست می دارم و اینا :
1. تمام صبح هایی که کلاس می پیچونم و می گیرم می خوابم تا ظهر .
2. این سی دی جدیده که پر از اُلد سانگه و محشره و حامد سلکشن درست کرده .
3. چای های بعد از 12 نصف شب که خودم دم می کنم و برای مامان هم می ریزم
4. تمام عصرهایی که نمی خواد تو صف تاکسی و اتوبوس بایستم چون هدا می یاد دنبالم و تا خونه رو صندلی ماشین لم می دم و آهنگ های معرکه گوش می دیم .
4. امتحان نیم ترم کباری که فهمیدم از پنج ، سه شدم با یه بار خوندن اون هم به زور
5 . " هیس " خوردن با مائده تو حیاط دانشگاه
6. شال گردن خوشرنگم با اون خط خط های زردش
7 . رسانکی که دارد راه می افتد و ریپورت نویسی برایش
8. اس ام اس های فاطمه از مالزی
9. عکس و عکس بازی
10 . نیو فلدر سیکس روی دسکتاپ
11 . بابا که بین روزها بهم زنگ می زنه و می گه فقط خواستم حالتو بپرسم
12 . انجمن صنفی روزنامه نگاران
13 . غیرمنتظره های خوشایندی که برام پیش می یاد یهو
14 اس ام اس نوشین که خبر تبرئه ی سه تا بچه های امیرکبیر رو بهم داد
15 . این کتاب جدیده
16 . کانورس آل استار خوشرنگ جدیدی که خریدم
17 . رادیاتور داغ کنار در ورودی دانشگاه که سردمه می رم روش می شینم
18 . دیوونه بازی با بچه های هدف دار
19 . هراتس که یکهو می گوید حس می کند دلم برات تنگ شده , ستیز
20 . لبخند های نانکلی تو آموزش وختی بهش سلام خسته نباشید می گم - فک کن ! - توهم .
21 . " یه چیزی تو مایه های " گفتن های مائده
22 . مامان که بهم زنگ می زنه می گه بیا برات نون سنگک داغ خریدم
23 . دعاهای اس ام اسی که هر روز بابا برام می فرسته .
24 . " لاین کینگ " گفتن های هدا بهم
25 . از راه که می رسم ، الهه می گه مشقامو تموم نکردم ، ابروهامو که بالا می برم می خنده می پره بغلم می گه : شـــــــــــوخـــی کردم
26 . " ما خوب نمی شیم " گفتن های جلال
27 . این لحاف سبز و زرده که خیلی گرمه و تازه مامان برام خریده
28 . زی نشینی و بعدش شیش و هشت گوش دادن تو ماشین
29 . چشمامو که می بندم و سرمو از ماشین می برم بیرون و باد یخ می زنه به پیشونی و سر و صورتم و بعدش سر درد می گیرم بدجور .
30 . اخبار نخوندن و نشنیدن چند روزه برای بازیابی اندکی آرامش که مثل از دنیا بی خبرها بودم .
31 . ریفرش کردن مدام پروفایل یاهو سیصد و شصت
32 . ایستک هلو با ساندویچ بدمزه ی دانشگاه
33 . جزوه ی نظریه یک اَم با پاشا - فک کن درس اختیاری رو با پاشا ورداشتم ! - که از بس کامله قربون صدقه اش می رم
34 . صبح ها که تو کوچه آقای نادر رفتگر رو می بینم سلام می کنم هی حال بابا مامانو می پرسه ازم ، خنده ام می گیره .
35 . پل شریعتی
36 . اس ام اس های پر از دو نقطه ستاره ی نرگس که حالمو خوب می کنه
37 . " پـــِــخ " گفتن رو سر و صورت این و اون
38 . الهه که می یاد می گه ستاره و بیست و اینا گرفته بعد با ذوق تعریف می کنه
39 . گریه ی یکباره ی بلند و طولانی ِ بعد از دیدن اون خواب وحشتناک و زجرآور .
40 . لحظه هایی که یکهو حس می کنم آدم بدی نیستم خیلی ، خوب ام تا یه حدی ، آروم می شم .
بازم هست ، حال ندارم دیگه بنویسم . کلاً چیزای کوچیک کوچیک بیشتر از اتفاق های بزرگ خوشحالم می کنه . این روزا ؟ نه کلاً ، یعنی معمولاً این طوریه .
اینم از این .
۱۳۸۶ آذر ۳۰, جمعه
خیلی قدیمی و رنگ و رو رفته بود , اما از همان جلوی در عطر اصالت می پراکند در مشامش . پر از خاطره ی شب های بی آدمی اش, آن وقت ها تمام دلخوشی اش چراغ تانیمه شب روشن ِ اینجا بود. جلوی در ایستاد . دقیقه ای به آسفالت های یخ زده چشم دوخت و چشمانش سوخت و اشک آمد و چکید و سرما تمام پیشانی اش را حمله برد . به چراغ عتیقه ی جلو ی در نگاه کرد . در را به جلو هل داد . صدای زنگ های آویزان بالای در تمام فضای نیمه روشن کافه را پر کرد . چند سر و چند جفت چشم لحظه ای به او چرخیدند . سوز که به درون دوید , دختری دست هایش را دو طرف بازوهایش گرفت . تغییر ؟ نه , هیچ چیز عوض نشده بود . فقط حالا دیگر نه سال گذشته بود از آخرین شبی که روی یکی از این صندلی های لهستانی نشسته بود . پشت یکی از میزهای کوچک خالی نشست . صدای دور آکاردئون و ساز دهنی می آمد .آن طرف کافه ، خنده های دختری با لباس های رنگی راه راه پشت دست هایش پنهان می شد . پسر قد بلندی که روی صندلی اش لم داده بود قهوه اش را سر کشید . مردی به گارسون پیش بند سفید به کمر بسته غر زد . او ,,, دلش برای یک تُرک داغ در فنجان های روسی تنگ شده بود . فقط ؟ هنوز خوب گرم نشده بود که قهوه را روی میزش گذاشت . دختر رنگی راه راه . پایه ی صندلی اش لق خورد . مات نگاه کرد تا شاید یادش بیاید . دخترک رنگی راه راه خندید , پشت دست هایش . هر چه فکر کرد نام او را به خاطر نمی آورد ,,, دخترک ده ساله ی مرد ِ صاحب کافه , چقدر بزرگ شده بود ,,, و چه زیبا . و پیرمرد صاحب کافه که پشت دخل نشسته بود و از پشت عینکش ، چشمانش را ریز کرده بود و دیگر مردمکش قابل تشخیص نبود با آن همه چین و چروک و افتادگی . فکر می کرد و به دختر نگاه می کرد و افسوس ، به خاطر نمی آورد .دختر خندید ، پشت دست هایش . و آرام گفت : اوریانا ,,,
پ.ن : Track 17
پ.ن : Track 17
۱۳۸۶ آذر ۲۸, چهارشنبه
۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه
بگم سه سال ؟ بگم دو سال ؟ بگم یک سال ؟ بگم چند ماه ؟ چند هفته ؟ چند روز ؟ چند دقیقه ؟ فرقش چیه ؟ هیچی , به خدا هیچی , وختی ببینی هیچیشو خودت نساختی , خودت نیستی , خودت نبودی , دیگه فرقی نداره آخه .
خیلی چیزها عوض شدن , خیلی چیزا تغییر کردن , خیلی چیزا دیگه نیستن . خیلی چیزا اومدن . خیلی چیزا گم شدن . خیلی چیزا پیدا شدن . خیلی چیزا مُردن . خیلی چیزا خلق شدن . خیلی چیزا رنگ گرفتن , خیلی چیزا رنگ باختن , خیلی چیزا شروع شدن , خیلی چیزا تموم شدن , خیلی چیزا از بین رفتن , خیلی چیزا به وجود اومدن , خیلی چیزا , وختی خودت نساختی , خودت نیستی تو بگو اصلاً ده سال , بگو پونزده سال , بگو تمام عمر , چقد می شه ؟ یه بیست سالی می شه دیگه .
نظر خاصی در مورد زندگیم ندارم . اون هَـس , منم هسَم . داریم به هم ساییده می شیم , من و این نوزده و اندی سال زندگیم . گِردِش کن تو بگو بیست .
خدائه هم می گن که بیداره , داره زل زل نیگام می کنه فقط . اون هـَس , منم هـسَم .
وختی ببینی هیچیشو خودت نساختی , خودت نیستی , خودت نبودی , دیگه فرقی نداره آخه .
این یکی دیگه اس اما . خوب نمی دونم . بد نمی دونم . خالیه . نمی شناسمش این جدید ِ خودمو .
فرقش چیه ؟ هیچی خب .
هســتیم .
خیلی چیزها عوض شدن , خیلی چیزا تغییر کردن , خیلی چیزا دیگه نیستن . خیلی چیزا اومدن . خیلی چیزا گم شدن . خیلی چیزا پیدا شدن . خیلی چیزا مُردن . خیلی چیزا خلق شدن . خیلی چیزا رنگ گرفتن , خیلی چیزا رنگ باختن , خیلی چیزا شروع شدن , خیلی چیزا تموم شدن , خیلی چیزا از بین رفتن , خیلی چیزا به وجود اومدن , خیلی چیزا , وختی خودت نساختی , خودت نیستی تو بگو اصلاً ده سال , بگو پونزده سال , بگو تمام عمر , چقد می شه ؟ یه بیست سالی می شه دیگه .
نظر خاصی در مورد زندگیم ندارم . اون هَـس , منم هسَم . داریم به هم ساییده می شیم , من و این نوزده و اندی سال زندگیم . گِردِش کن تو بگو بیست .
خدائه هم می گن که بیداره , داره زل زل نیگام می کنه فقط . اون هـَس , منم هـسَم .
وختی ببینی هیچیشو خودت نساختی , خودت نیستی , خودت نبودی , دیگه فرقی نداره آخه .
این یکی دیگه اس اما . خوب نمی دونم . بد نمی دونم . خالیه . نمی شناسمش این جدید ِ خودمو .
فرقش چیه ؟ هیچی خب .
هســتیم .
اشتراک در:
پستها (Atom)