آه ... افسوس که خداوندگار هیچ موجودی را قابل ترحم تر از انسان نیافریده است .
و ما ته مانده انسان هایی هستیم که با خیال رستگار شدن ، هنوز انسان مانده ایم .
۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه
۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه
از باد های معروف
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان
ویرانت می کند .
چنان قفلم که دیده نمی شوم - مسعود کریم خانی - آهنگ دیگر
ساعت سه و نیم صبح است . خوابم می آید . چشم هایم می سوزند و درد می کنند حتی . کوله پشتی ام را هنوز آماده نکرده ام . کمتر از دو ساعت وقت دارم . بروم یک شهری که دست کم به قدر چهار ساعت از تهران دور باشد و از گریه ی آدم های سیاهپوش عکس بگیرم . از سنج و طبل و پرچم . بروم یک جایی که وقتی اشک ریختم نپرسند ، چرا . نگویند ، نکن . بروم یک جا که دور شوم از هجوم افکار و این سوال های بی جواب و این اگر و شاید و ولی . سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم . زشت و مریض و زرد شده ام انگار . جزوه های ارتباطات سیاسی را هم برای تزئین کوله پشتی با خودم می برم . شاید زد و شد که چیزی بخوانم حین راه مثلاً . گرم نمی شوم و هوا خیلی سرد است و من همین روزهاست که مثل یک حلزون پیر یخ بزنم و هی کند راه بروم . کند حرف بزنم . کند بنویسم . و هی آرام آرام با این کندی سر کنم و یخ بزنم و بمیرم ...
که البته نه ، عزایم با عزای امام حسین یکی می شود و کسی فاتحه ای هم برای من نمی فرستد . کک هیچ کس نمی گزد و همه یادشان می رود برای من دست کم دو قطره اشکی بریزند .همین طور که دارم روز به روز تحلیل می روم خوب است . نا به هنگام و بی خبر بمیرم برای خودم هم بهتر است تا سرما بخورم و خنده ی کلی آدم پشت سر مرده ام باشد ...
ساعت سه و چهل و پنج صبح است . بیشتر خوابم می آید . چشم هایم بیشتر می سوزند . بیشتر درد می کنند حتی ...
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان
ویرانت می کند .
چنان قفلم که دیده نمی شوم - مسعود کریم خانی - آهنگ دیگر
ساعت سه و نیم صبح است . خوابم می آید . چشم هایم می سوزند و درد می کنند حتی . کوله پشتی ام را هنوز آماده نکرده ام . کمتر از دو ساعت وقت دارم . بروم یک شهری که دست کم به قدر چهار ساعت از تهران دور باشد و از گریه ی آدم های سیاهپوش عکس بگیرم . از سنج و طبل و پرچم . بروم یک جایی که وقتی اشک ریختم نپرسند ، چرا . نگویند ، نکن . بروم یک جا که دور شوم از هجوم افکار و این سوال های بی جواب و این اگر و شاید و ولی . سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم . زشت و مریض و زرد شده ام انگار . جزوه های ارتباطات سیاسی را هم برای تزئین کوله پشتی با خودم می برم . شاید زد و شد که چیزی بخوانم حین راه مثلاً . گرم نمی شوم و هوا خیلی سرد است و من همین روزهاست که مثل یک حلزون پیر یخ بزنم و هی کند راه بروم . کند حرف بزنم . کند بنویسم . و هی آرام آرام با این کندی سر کنم و یخ بزنم و بمیرم ...
که البته نه ، عزایم با عزای امام حسین یکی می شود و کسی فاتحه ای هم برای من نمی فرستد . کک هیچ کس نمی گزد و همه یادشان می رود برای من دست کم دو قطره اشکی بریزند .همین طور که دارم روز به روز تحلیل می روم خوب است . نا به هنگام و بی خبر بمیرم برای خودم هم بهتر است تا سرما بخورم و خنده ی کلی آدم پشت سر مرده ام باشد ...
ساعت سه و چهل و پنج صبح است . بیشتر خوابم می آید . چشم هایم بیشتر می سوزند . بیشتر درد می کنند حتی ...
۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه
بعد از سخنرانی فتوژورنالیسم فرنود ، در ساختمان تنگ هنر معماری آزاد و تمام اشک ریختن هایم وقتی چراغ ها خاموش بود و نگاه کردن به پرده ی روبرویم و مرگ مجسم را خیرگی کردن و لابلای عکس های جنگ لبنان و زلزله ی بم و جنگ ایران و عراق و هی اسلاید شوی مرگ پشت مرگ را تماشا کردن و هی صورت خیس شدن و گیجی تمام این روزهایم را تداعی کردن و زدن بیرون از آنجا و دویدن با شادی تا خیابان فردوسی و سفارت انگلیس و گوجه های له شده روی زمین و اتوبوس بسیجی های متعهد و متدین و عکس هایی که نگرفتیم . متلک های پلیسک های جوان را بی اعتنایی کردن . چرم فروشی ها را عبور کردن و چرخیدن در پلاسکو و کفش ها و تمام آل استارهایی که دلمان می خواست . سرخوشی های موقت و انگار حواس خودم را پرت کردن ... هی پرت نشدن . فکر کردن به خواب های آدم های دور و نزدیکی که برایم می بینند . خواب های عجیبی که جرئت باز کردن اس ام اس ها را از من دزدیده اند . بعد ... پیاده روی عذاب آور تا پیراشکی خسروی ، خیلی بالاتر از پاساژ علاالدین و سینما جمهوری سوخته و هی ورق زدن روزها در ذهنم و آیس پک و فروشگاه رفاه و هی حواس پرت کردن ... پرت نشدن . روی صندلی خسته ی پیراشکی خسروی نشستم . کرختی به جانم ریخت . شیر کاکائو نوشیدن و رد داغی که در مری ام باقی می ماند . رد داغی که تا معده ... که نه ... تا ته قلبم را می سوزاند و تمام کینه هایی که به دل گرفته ام را تازه می کرد . رد داغی که تمام تنم را می سوزاند . رد داغی که آزار می دهد . کاش دست کم نفسم را گرم می کرد . رد داغی که مانده است در ذهنم ، دلم ، چشم های خیس این روزهایم . رد داغی که سرد نمی شود .
۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه
دوست خوبم
من با شعار زندگی نمی کنم . من همدردی می کنم اما بدبخت نمایی نمی کنم . من خوب زندگی می کنم . از رفاه لذت می برم . دلخوشی های کوچک زندگیم را حفظ می کنم و دیوانه وار آنها را دوست دارم . جو گیر نمی شوم و با حرف ، خودم را گول نمی زنم . من هم دغدغه دارم . من هم از دیدن بسیاری صحنه های ناراحت کننده ، آزار می بینم . چه بسا بیشتر از شما و دوستانتان . من هم به دنبال بهتر از این می گردم . آزادی می خواهم که بتوانم یک جایی در یک روزنامه ای که دست کم خط مشی اش را قبول داشته باشم ، بنویسم . من هم غمگینم و خسته و تو سری خورده و حتی مایوس . خیلی بیشتر و خیلی پیشتر از شما . من هم به دنبال فضایی می گردم قدم به قدم آن جوانک بی فرهنگی نایستاده باشد و از راه سوت زدن و بددهنی کردن روزی بگیرد . تمام کودکان محروم این کشور را می بینم . برای این آدم ها ، برای خودم ، خانواده ام ، برای زندگی ام نگرانم . از آینده وحشت دارم . من اتفاقاً کتاب هم می خوانم . کتاب های خوبی می خوانم . خیلی هایشان را شاید حتی تو هنوز نخوانده باشی . من در این پنج ترم که دانشگاه آمده ام ، سه ترمش را مشغول به کار مرتبط با رشته ام بوده ام . من موسیقی را بسیار دوست دارم . می نوازم گاهی . هر از چندی فیلم خوبی می بینم . روزنامه می خوانم . هر شب یک سری سایت را حتماً سر می زنم . شبیه آدم هایی که مخاطب پست پیشین بودند هم نیستم . از تمام کودکان دست فروشی که به طرفم گل دراز می کنند ، گل می خرم . با بعضی از آنها حرف می زنم .چهره ی بشاشی دارم . من آراسته هستم اما نگرانی دارم . از کسی خط نمی گیرم . وابسته به هیچ حزبی نبوده و نیستم . خوب می پوشم . خوب می خورم . گاهی پولم تمام می شود و ناهار بیرون نمی خورم یا مسیری را پیاده می روم . همان دوربینی که تو توانستی ترم اول دانشگاهت بخری ، من ترم چهارم دانشگاهم خریدمش . هیچ کدام از کنسرت های جشنواره را نتوانستم بروم چون پول برایش کنار نگذاشته بودم . پسردایی یا دخترخاله ای هم نبود که بلیطش را نخواهد و به من بدهد . روزهایی برفی تاکسی گیرم نمی آید . سردم می شود و برای تمام آنهایی که سقفی بالای سر ندارند ناراحت می شوم . من هر روز صبح صدقه می دهم . سفر می روم و خیلی شهرها و کشورها را دیده ام . بیش از نیمی از سن ام را خارج از کشورم زندگی کرده ام . در هیچ تشکلی عضو نیستم . هرگز منزوی و بی تفاوت و سطحی نگر نبوده ام . کمی مایوس شده ام اما این به معنی کناره گیری نیست . دو سال قبل از اینکه تو بشناسی ام فکر می کردم دنیا را تغییر می دهم . من دنیا را تغییر ندادم اما دنیا هم مرا تغییر نداد . می بینی که ؟ هر کس به راه خود می رود . من هم دلم برای تمام زنانی که هنوز از حقوق واقعی شان خبر ندارند می سوزد . برای تمام دخترانی که نمی خواهند یاد بگیرند . برای تمام دخترانی که ابله باقی مانده اند . پس بعضی دغدغه های مشترکی داریم . می بینی ؟ فقط شاید روش و نگرش ما متفاوت باشد . اما تمام اینها را نوشتم که به تو بگویم ، هیج اجازه نداری به خاطر برداشت اشتباه از یک پست زنانه ی کوتاه و روزمره ی من ، محکومم کنی به بی خبری . به بی اعتنایی . چشم به روی تمام این آگاهی ها بستی با یک هیجان لحظه ای ، در چند جمله ی کوتاه مرا خلاصه کردی . خوب نبود . مخصوصاً زمانی که از دغدغه های زندگی شخصی من مطلع نیستی و از تمام روزهایی که کج دار و مریز می گذرانمشان .
نیـکو .
من با شعار زندگی نمی کنم . من همدردی می کنم اما بدبخت نمایی نمی کنم . من خوب زندگی می کنم . از رفاه لذت می برم . دلخوشی های کوچک زندگیم را حفظ می کنم و دیوانه وار آنها را دوست دارم . جو گیر نمی شوم و با حرف ، خودم را گول نمی زنم . من هم دغدغه دارم . من هم از دیدن بسیاری صحنه های ناراحت کننده ، آزار می بینم . چه بسا بیشتر از شما و دوستانتان . من هم به دنبال بهتر از این می گردم . آزادی می خواهم که بتوانم یک جایی در یک روزنامه ای که دست کم خط مشی اش را قبول داشته باشم ، بنویسم . من هم غمگینم و خسته و تو سری خورده و حتی مایوس . خیلی بیشتر و خیلی پیشتر از شما . من هم به دنبال فضایی می گردم قدم به قدم آن جوانک بی فرهنگی نایستاده باشد و از راه سوت زدن و بددهنی کردن روزی بگیرد . تمام کودکان محروم این کشور را می بینم . برای این آدم ها ، برای خودم ، خانواده ام ، برای زندگی ام نگرانم . از آینده وحشت دارم . من اتفاقاً کتاب هم می خوانم . کتاب های خوبی می خوانم . خیلی هایشان را شاید حتی تو هنوز نخوانده باشی . من در این پنج ترم که دانشگاه آمده ام ، سه ترمش را مشغول به کار مرتبط با رشته ام بوده ام . من موسیقی را بسیار دوست دارم . می نوازم گاهی . هر از چندی فیلم خوبی می بینم . روزنامه می خوانم . هر شب یک سری سایت را حتماً سر می زنم . شبیه آدم هایی که مخاطب پست پیشین بودند هم نیستم . از تمام کودکان دست فروشی که به طرفم گل دراز می کنند ، گل می خرم . با بعضی از آنها حرف می زنم .چهره ی بشاشی دارم . من آراسته هستم اما نگرانی دارم . از کسی خط نمی گیرم . وابسته به هیچ حزبی نبوده و نیستم . خوب می پوشم . خوب می خورم . گاهی پولم تمام می شود و ناهار بیرون نمی خورم یا مسیری را پیاده می روم . همان دوربینی که تو توانستی ترم اول دانشگاهت بخری ، من ترم چهارم دانشگاهم خریدمش . هیچ کدام از کنسرت های جشنواره را نتوانستم بروم چون پول برایش کنار نگذاشته بودم . پسردایی یا دخترخاله ای هم نبود که بلیطش را نخواهد و به من بدهد . روزهایی برفی تاکسی گیرم نمی آید . سردم می شود و برای تمام آنهایی که سقفی بالای سر ندارند ناراحت می شوم . من هر روز صبح صدقه می دهم . سفر می روم و خیلی شهرها و کشورها را دیده ام . بیش از نیمی از سن ام را خارج از کشورم زندگی کرده ام . در هیچ تشکلی عضو نیستم . هرگز منزوی و بی تفاوت و سطحی نگر نبوده ام . کمی مایوس شده ام اما این به معنی کناره گیری نیست . دو سال قبل از اینکه تو بشناسی ام فکر می کردم دنیا را تغییر می دهم . من دنیا را تغییر ندادم اما دنیا هم مرا تغییر نداد . می بینی که ؟ هر کس به راه خود می رود . من هم دلم برای تمام زنانی که هنوز از حقوق واقعی شان خبر ندارند می سوزد . برای تمام دخترانی که نمی خواهند یاد بگیرند . برای تمام دخترانی که ابله باقی مانده اند . پس بعضی دغدغه های مشترکی داریم . می بینی ؟ فقط شاید روش و نگرش ما متفاوت باشد . اما تمام اینها را نوشتم که به تو بگویم ، هیج اجازه نداری به خاطر برداشت اشتباه از یک پست زنانه ی کوتاه و روزمره ی من ، محکومم کنی به بی خبری . به بی اعتنایی . چشم به روی تمام این آگاهی ها بستی با یک هیجان لحظه ای ، در چند جمله ی کوتاه مرا خلاصه کردی . خوب نبود . مخصوصاً زمانی که از دغدغه های زندگی شخصی من مطلع نیستی و از تمام روزهایی که کج دار و مریز می گذرانمشان .
نیـکو .
۱۳۸۷ دی ۶, جمعه
۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه
صبح ها ، برای انتخاب سورمه ای یا مشکی خط چشمم ، قاطعیت را کم می آورم . برای انتخاب پالتوی شیری شکلاتی یا خاکستری یا بارانی مشکی ، قدرت ندارم . برای انتخاب مقنعه یا روسری یا شال باید هزار ساعت فکر کنم . برای چای یا شیر . برای شیرینی یا نان و پنیر . جوراب خاکستری یا کرمی رنگ . بوت یا کفش . برای رنگ شال گردن . رنگ رژ گونه . برای اینترنت یا کتاب . برای عطر . برای راه . برای مسیر کوتاه یا بلند . برای صندلی کلاس . برای رژ یا لیپ شاین . برای پیاده یا سواره . برای خوابیدن یا دوش گرفتن . برای ساندویچ یا پیتزا . ترم دیگر رسانه را رفتن یا نرفتن . سوپ یا سیب زمینی سرخ کرده . فکر کردن به خواب عجیب دیشب یا امروز ظهر . بردن دوربین یا نبردن . خورد کردن پنج هزاری یا خلاص شدن از شر دو هزاری کهنه ؟ ... ادامه نمی دهم . برای تمام کارهایم دو دلم . یا دچار کمبود اعتماد به نفس در تصمیم گیری شده ام یا واقعاً انتخاب کردن یادم رفته است .
اما حال من بد نیست . من فقط انگار زیادی جالب شده ام :)
اما حال من بد نیست . من فقط انگار زیادی جالب شده ام :)
۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه
۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه
این مدت به اندازه ی چند سال از من سن بالا رفت . از پله های دلم هی اثاث بالا بردند و از آن بالا کوفتند روی زمین و تمام گلدان های دلم شکست و تمام کاسه و بشقاب های آشپزخانه ام تکه تکه شد . فنر تمام راحتی های هال کوچک دلم در رفت . قاب های چوبی میخکوب شده به دیوار دلم سوختند . بالش های خوب تخت خوابم پر پرانده شدند . هی آدم های زیادی از پله های خانه ی دلم بالا رفتند وهی در زدند و هی من خواب بودم و هی در زدند و هی نفهمیدند خوابم . این میان ، مامانی ام بود که بود و مگر می شود که نباشد و هی مادرانگی خرجم کرد . هدا بود و گوش هایش . گوش های صبورش . هدای خواهرمم . و این کلمه ی "خواهر" وقتی که می گویی انگار هی تجزیه می شود به دنیا دنیا صمیمیت و خوبی و نرمی . ماهده ام بود . ماهده ی عزیزم .که می آمد ، در نمی زد . او آرام روی یک کاغذ سفید می نوشت و برایم آرزو و دعا و آرامش فوت می کرد رویش و می چسباند به پشت در خانه ی کوچک دلم . نوشینم بود و مهربانانگی های عجیبش و دوستی های به جایش . نرگسم بود . نرگس خوبم بود . با این کوتاه نوشت های سبک و خنک و آرام کننده . آزاده بود و دو نقطه ستاره های از دور فوت کردنش . میل ها و تمام خوبی هایی که بی دریغ می کند . و کلی دوست خوب دیگر که هستند و خوبی می کنند و من دوستشان دارم .
و این من که روزهایم آسان نیستند و کاری انجام نمی دهم . اما از بس سنگینند می ترسم و هی من مدام می ترسم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و نمی دانید چقدر خسته ام و آدم مگر چقدر خودش را کش می دهد . و می زند به سرش گاهی و تمام خوبی ها را هم بدی می بیند و تمام بدی ها را از همیشه درشت تر و یغورتر . بعد ناگاه هی ظرف می شکند و هی می شکند و تو می شکنی و دلت هی می شکند و از آن خانه ی کوچک دلت چیزی باقی نمی ماند . و یک نفر هی دارد تمام خرده شیشه ها و تکه چوب ها و پرپر بالش ها را جارو می زند از زیر پله ی دلم . یک نفر دارد همیشه چیز را تمیز می کند . یک نفر دارد همه چیز را مرتب و تمیز می کند و من مثلاً خودم را خوابانده ام . اما تمامشان را می شنوم و با چراغ خاموش اتاق ، دارم داخل اتاق خواب را تمیز و مرتب می کنم و همه چیز را سر جایش می گذارم و به زیر گلوی اتاق خواب بهترین عطرم را می زنم و روی نبض هایش . روی نبض های اتاق که هی نبضش بزند و هی عطر بپراکند و من می شنوم که او دارد همه چیز را مرتب می کند و صدای جاروبرقی می آید و فش فش شیشه شوی و بو می آید . بوی اتو می آید و جاروبرقی و این تمیزکردنی ها .و من مثلاً خوابیده ام . خوابی مضطرب و هنوز آشفته . نگران و نگران و نگران .
پ.ن : سپاسگزاری ، رسم قشنگیست که من همیشه دوستش داشته ام و هر بار که آدم های خوب زندگی ام به من خوبی کنند با تمام بی توقعی هایشان ، به جاست که من سر کج کنم و لبخند دخترانه ی قشنگی بزنم و بگویم مرسی عزیز دلم :* و به تمام آنهایی که بخشی از زندگیم هستند بگویم که خوشرنگی خوبی شان تا گچ دیوار دلم فرو رفته است ... مثل هر بار. :)
و این من که روزهایم آسان نیستند و کاری انجام نمی دهم . اما از بس سنگینند می ترسم و هی من مدام می ترسم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و نمی دانید چقدر خسته ام و آدم مگر چقدر خودش را کش می دهد . و می زند به سرش گاهی و تمام خوبی ها را هم بدی می بیند و تمام بدی ها را از همیشه درشت تر و یغورتر . بعد ناگاه هی ظرف می شکند و هی می شکند و تو می شکنی و دلت هی می شکند و از آن خانه ی کوچک دلت چیزی باقی نمی ماند . و یک نفر هی دارد تمام خرده شیشه ها و تکه چوب ها و پرپر بالش ها را جارو می زند از زیر پله ی دلم . یک نفر دارد همیشه چیز را تمیز می کند . یک نفر دارد همه چیز را مرتب و تمیز می کند و من مثلاً خودم را خوابانده ام . اما تمامشان را می شنوم و با چراغ خاموش اتاق ، دارم داخل اتاق خواب را تمیز و مرتب می کنم و همه چیز را سر جایش می گذارم و به زیر گلوی اتاق خواب بهترین عطرم را می زنم و روی نبض هایش . روی نبض های اتاق که هی نبضش بزند و هی عطر بپراکند و من می شنوم که او دارد همه چیز را مرتب می کند و صدای جاروبرقی می آید و فش فش شیشه شوی و بو می آید . بوی اتو می آید و جاروبرقی و این تمیزکردنی ها .و من مثلاً خوابیده ام . خوابی مضطرب و هنوز آشفته . نگران و نگران و نگران .
پ.ن : سپاسگزاری ، رسم قشنگیست که من همیشه دوستش داشته ام و هر بار که آدم های خوب زندگی ام به من خوبی کنند با تمام بی توقعی هایشان ، به جاست که من سر کج کنم و لبخند دخترانه ی قشنگی بزنم و بگویم مرسی عزیز دلم :* و به تمام آنهایی که بخشی از زندگیم هستند بگویم که خوشرنگی خوبی شان تا گچ دیوار دلم فرو رفته است ... مثل هر بار. :)
۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه
گاهی باید فقط بو کشید ... بعضی آدم ها . بعضی خاطره ها . بعضی روزها
و بعد چشم ها را ببندی و بعد تمامشان را به یاد بیاوری . چه تن کرده بودی . چه خورده بودی . چگونه راه رفته بودی . چطور سلام کرده بودی . چه جور نشسته بودی . چقدر خندیده بودی . هی بو می کشی وهی یادت می آید ... و هی یادت می آید .
می فهمید چی دارم می گم ؟
و بعد چشم ها را ببندی و بعد تمامشان را به یاد بیاوری . چه تن کرده بودی . چه خورده بودی . چگونه راه رفته بودی . چطور سلام کرده بودی . چه جور نشسته بودی . چقدر خندیده بودی . هی بو می کشی وهی یادت می آید ... و هی یادت می آید .
می فهمید چی دارم می گم ؟
۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه
یک جور کشداری ناخوشایندی دارند . مثل پنیر پیتزای داغی که هر چه بیشتر می کشی طولانی تر می شود و ناتمام تر . یک جور چسبندگی . درست مثل وقتی که از سفر زمینی یا پیک نیک می رسی و تمام بدنت یک جور چسبناکی هاست که آدم حتی دست های خودش را دوست ندارد . یک جور داغی بدی دارند . از این داغی هایی که وقتی داغیشان را حس می کنی تمام اجزای صورتت به طرف مرکز میل می کنند . یک جور هایی یخند . سرد نیستند یخند . از آن یخی هایی که وقتی داری یخی را از قالبش در می آوری به دستت می چسبد و حس می کنی تا پشت پوست نازک انگشت هایت را دارد می خورد . تشنه اند . گیج اند . نامرتبند و مثل دمپایی های دستشویی وقتی خیس می شوند و آدم رغبت نمی کند پا رویشان بگذارد . ناخن هایشان چرک است . اخمو هستند . بد بو هستند . گوش هایشان چسبی است و موش های دماغشان از دور در آن دو حفره ی بینی شان معلوم است . چشم هایشان قی کرده . آب دهانشان را قورت نمی دهند . و تف هایشان کف می کند مدام . مریض اند . خسته اند . کج اند . خواب آلود و شلخته اند . این روزها . این روزها . این روزها . این گونه اند .
۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه
من راه می روم . من فقط راه می روم و سعی می کنم که پایم پیچ نخورد . روی خاک راه می روم . روی آسفالت . روی سنگ . روی خشت . روی کوه . روی علف . روی آب . من راه می روم . من روی همه شان راه می روم و سعی می کنم پایم پیچ نخورد . روی شمع راه می روم . پایم فرو می رود . شمعش می بندد . پایم جا می ماند در آن عمیقی ِ فرو شده . من راه نمی روم . نمی توانم . جا می ماند . صبر می کنم . باز شمع را داغ می کنم . پایم می سوزد . شمع آب می شود . پایم بیرون می آید . من راه می روم . سنگ ها تیزند . من اما راه می روم . روی آب . من می افتم . مرا می خندند . من اما را می روم . روی آب . روی تمام راه هایی که راه نیستند من اما راه می روم . شبیه خوابگرد ها شده ام . پاهای خواب هایم هم راه می روند . من فقط راه می روم . گریه های بی صدا شمارش می گیرند . من راه می روم . قهقهه ها صوت می بازند ، من راه می روم . عرق می ریزم راه می روم . به خود می لرزم راه می روم . من فقط می دانم که باید راه بروم و این پاها اگر بایستند ، فرو می ریزم . می افتم . دیگر راست قامت نخواهم شد . می میرم . من باید راه بروم . روی تمام این برگ های خشک و برگ های خیس و روی تمام این سنگریزه های باغچه ها و روی رودخانه های لجن خیز شده و من باید راه بروم . من نمی خوابم . من راه می روم .
۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه
آدم های "خوبی" دور و برم هستند که زیادند . آدم های "بدی" هم هستند که کم نیستند اما خیلی هم توی چشمم نمی زنند . چند نفری هم آدم "خیلی خوب" دور و برم هستند . از جمع این همه آدمی که هستند ، یک نفر حرف من را نمی فهمد . یک نفر درد من را نمی فهمد . و یک نفر به آن همه تارهای حنجره ی من فکر نمی کند وقتی که می لرزند بس که هق می زنم و بعد خشک می شود و تراژدی تک نفره ام به پایان می رسد . نمی فهمند . می دانید چرا ؟ چون همه شان مرا می شناسند . بروم به یک آدم که مرا نمی شناسد بگویم این درد من است ؟ به خدا قسم مثل ابله ها سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین می کند و من شاید در گوشش بزنم و پرتش کنم وسط خیابان تا بمیرد . یک نفر نیست به من بگوید لعنتی ! خسته ای ؟ داغانی ؟ له شدی در این همه مدت ؟ ساکت شده ای چرا این قدر ؟ تو چرا خنده هایت نیست آنجور که بود همیشه ؟ تو چرا تلخ شدی این همه و سنگینی ؟ هیچ کس نیست . می دانید چرا ؟ چون همه مرا می شناسند و هیچ وقت کسانی که تو را بشناسند چانه ات را بالا نمی گیرند و رک به تو نمی گویند "تو چه مرگت شده ؟ " می دانی چه کار می کنند ؟ یا ترحمت می کنند . یا مهربانی می کنند . یا خشمت می کنند . یا ترکت می کنند . این روزها همه اش دارم به این فکر می کنم که چرا هیچ کسی حرف آن یکی را نمی فهمد ؟ چرا تا من می خواهم حرف بزنم ، آنکه روبرویم نشسته خواه نزدیک خواه دور خواه زن خواه مرد ، خیال می کند می خواهم خوارش کنم ؟ چرا همه به خودشان شک دارند ؟ چرا همه خیز برداشته اند تا تو جمله ات به نقطه برسد و تو را تکه پاره کنند ؟ چرا وقتی یک نفر خسته از راه می رسد و بغضش را می بینید در آن گلوی باد کرده و در آن چشم های مغموم و در آن صدای آرام و می گوید :" من خوب نیستم." از او دور می شوید . چون می گویید ازش که می پرسم چه شده است حرف نمی زند . می گوید چیزی نیست . خب لعنتی اصرار کن . پیله کن تا این بغض بشکند و آن بدبخت خلاص شود . بغلش بگیر . نگاهش کن . گرمش کن . چرا بلد نیستید شما هیچ کدامتان ؟ چرا همه تان یک مشت سر هم بند شده اید که صرفاً هستید ؟ من به خدا قسم این بودن های سرسری به دلم نمی چسبد . یک نفر نیست حرف مرا بفهمد . یک نفر نیست که یک جور تازه ای آدم را آرام کند . همه شان می خواهند بپرسند امروز چه اتفاقی افتاده است ؟ همه شان می خواهند همه چیز را به بی خوابی ربط بدهند به خستگی به درس به کار به دانشگاه به راه به ترافیک به پول به نمره به استاد به گرانی به مملکت به گواهینامه به احمدی نژاد به سرماخوردگی به بی نظمی به پا درد به دندان عقل به کوفت به زهرمار . یک نفرشان نیست که بگوید دختر حسابی تنگت آمده است . خسته شده ای . حق داری . داد بزن . دعوا کن . یک چیزی را بشکن . همه شان شعر می بافند . همه شان ابله فرض می کنندت . فردایش اس ام اس و زنگ هایشان پشت هم قطار می شود که عزیزم خوبی ؟ د لعنتی ها اگر من خوب بودم در این وامانده که می دانم همه تان می خوانید اراجیف سر هم نمی کردم . هی نپرسید خوبی خوبی خوبی ؟ خوب نیستم ! دارید می بینید همه تان . هی مدام من را کلافه نکنید . مدل مهربانی هایتان را عوض کنید . با یکی تان بشود از درد گفت و نصیحت نکنید . با یکی تان بشود از اشتباه ها گفت و در جا توی چشم آدم نزنید . شما چه تان شده است آدم ها ؟ مگر نه اینکه خوبید ؟ مگر نه اینکه من هم سعی کردم برایتان خوب باشم ؟ دست کم قدری من را بفهمید این روزها . همین روزهاست که استعفا دهم و بگویم نخواستم خدا جان . اگر می دانستم به زور دستم را می گیری و می کشانی و بعد 20 ام به 21 نرسیده می خواهی این طور تک تک موهایم را بکنی لج می کردم نمی آمدم . به شرفم قسم لج می کردم و نمی آمدم . یک نفر نیست من را بردارد ببرد یک جای دور که ماشین نباشد و ترافیک نباشد و راه نباشد و هیچ چیز نباشد و خدا باشد . خدا خیلی بیشتر باشد و من مثل آدم بگویم من نا شکر نیس تم و تو خودت داری می بینی . داری می بینی تو خدا می بینی ! و خدا بگوید که می بیند و می فهمد و من کمی دلم آرام بگیرد که خداهه اگر تحویلم نمی گیرد دست کم دارد مرا می بیند .
خوب نیستم . من خوب نیستم .
خوب نیستم . من خوب نیستم .
اشتراک در:
پستها (Atom)

